الهی برات بمیرم ... حسین شاه و امیرم ...

مادرت رو صدا نزن جان برادر   این طوری دست و پا نزن جان برادر


امام رضا علیه السلام فرمود : جد ما رو مثل گوسفند سر بریدند 


من میگم : یعنی وقتی یکی یه گوسفند رو سر میبره کسی دلش برا گوسفنده میسوزه ؟! امام ما رو سر بریدند اما هیشکی دلش نسوخت ....


غریب کربلــــــــــــــــــــــــا .... حسیــــــــــــــــــــــن .... 

 

 

 

پ ن : یا امیرالمومنین ...
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد .... کاشکی اقا یه نگاه از جنس اون نگاهای معروفش بهمون بکنه ...
الهی شکرت 

ما شده ایم وارث ... ( خواهش میکنم بخوانید )

معنای این عکس را میفهمی ؟! معنای چادر خاکی و خون و قباله ی پاره شده ی فدک را ... و معنای ان غلاف شمشیر که روی ان افتاده است ...

لطفا به ادامه ی مطلب بروید ...

ادامه نوشته

عروســـــــــــــــــــــــــــــــــــک


لطفا به ادامه ی مطلب برید ...

ادامه نوشته

ای حسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن عشق منی ...

حالا که باید روزی دو ساعت بیخودی تو خیابون های شهر بگردم تازه دارم میفهم که این شهر فقط با تو برام معنی داره ...
از کمربندی که رد میشم یاد اون شب میفتم که از پارک معلم تا میدان ازادگان رفتیم و بعدش اومدیم پیشت ... از میدان ازادگان که رد میشم یاد یاران موعود میفتم ... یاد تولد امام حسن ... از میدان رفعتیه رد میشم یاد خیمه سوزی عصر عاشورا میفتم ... از در سالن تقوا رد میشم یاد دو سال محرم میفتم ... اونقدر اونجا رو دوست دارم که دیروز وقتی به خودم اومدم دیدم تو سالنم ... سالن خالی خالیه بود ... هیچ خبری از اون همه هیاهو ، از اون همه ادم ، از اون همه صدا ، از اون همه بنر و پارچه های عزا نبود ... انگار صدای حاج یزدان تو گوشم میپیچید ... یه دفعه یه خانومه اومد گفت بفرمایید ؟ چرا اینقدر چپ چپ به در و دیوار نگاه میکنی ؟! گفتم هیچی داشتم رد میشدم نمیدونم کی اومدم اینجا ... یاد محرم افتادم ... اومدم بیرون رسیدم به مسجد بروجردی ... افتادم یاد شب های فاطمیه ... یاد محرم های بچگیم ... یاد شهادت امام کاظم ... یاد اینکه همیشه دلم میخواست وقتی مردم مراسمم رو تو این مسجد بگیرن ... اومدم این طرف تر ، رسیدم به حیدریه ... ناخوداگاه افتادم یاد صبح عاشورا و اون همه هیئت و سینه زن که از اونجا رد میشن ....
دیروز خیلی هواییت شده بودم ... دلم برا شهرم تنگ میشه ... دوست ندارم از اینجا برم ... تک تک خیابون های اینجا برام پر از خاطره است ... تک تک مسجدها ... اما این خیابونا ، این مسجدا ، این محله ها ، فقط با تو برام معنی میشند ... بهترین اتفاق عالم اینه که تو ، توی قلب منی ... پس دیگه چه فرقی میکنه اینجا باشم یا جایی دیگه ... هیشکی نمیتونه تو رو از من بگیره .... این مهمه ... توهم کاری کن که هر جا که رفتم همه ی این خاطرات خوب برام تکرار شه ...
دوست دارم ... مواظبم باش ...
 

عشق من ، مواظبم باش ....

دوستای خوبم سلام

تولد ولی نعمت مون ،  عشق مون ، مولامون اما رضا جان مون مبارک ....

میخواستم یه چیزی براتون تعریف کنم :

دی ماه که رفتم مشهد خیلی دلم گرفته بود ... تو چند سال گذشته اش چندین بار ! واقعا خیلی زیاد چند بار با مامان حرف مون میشد من اصرار داشتم که کربلا بریم و مامان با شدت تمام میگفت حق نداری اسم اونجا رو بیاری ، اونجا امنیت نداره نمیشه بریم ...
خیلی دلم کربلا میخواست هربار که تو تی وی میدیدم گریه میکردم میگفتم اگه من بمیرم و کربلا رو نبینم شما مقصری . بعد مامان شاکی میشد و دوباره بحث مون میشد ...
تا امسال که مشهد بودم ... توی خیابون که میرفتیم همین جوری داشتم گنبد طلایی امام رضا رو نگاه میکردم یه دفعه یاد جمله ای افتادم زیاد شنیده بودمش :
پنجره فولاد رضا مریضا رو شفا میده هرکی میره به کربلا از مشهد رضا میره
همین طوری که زل زده بودم به گنبد اقام ، تو دلم گفتم یا امام رضا من که میدونم مامان به هیچ وجه راضی نمیشه بریم کربلا اما من کربلامو از شما میخوام ... گفتم حالا که منو نمیبرین کربلا از این به بعد هرجا گنبد و ضریح ببینم اول به امام حسین سلام میدم اینقدر این کارو میکنم تا دلتون بسوزه و ببرینم کربلا .....
امام رضا شرمنده ام کرد ... هیچ وقت فک نمیکردم به یه سال نشده تو حرم نجف باشم و  هر بار اشتباهی به جای حضرت علی به امام رضا سلام بدم !!! :)
امام رضا جان ، حالا که بعد از شما شش تا امام دیگه هم زیارت کردم خیلی حس خوبی دارم ... پیش امیرالمومنین احساس خوشبختی میکردم ... توی سامرا احساس غربت ، توی کاظمین اشتیاق اما کربلا ... کربلا اولش خیلی برام سخت بود اما بعد از اولین زیارت حس ارامشی رو تجربه کردم که فک نمیکنم هیچ جای دنیا تکرار شدنی باشه ... حسی شبیه احساسم توی حرم عمه جان تون رقیه خاتون  ... اما از اون بالاتر بود یه ارامش مطلق ... میخوام بگم ، همه ی اینا خیلی خوبن اما هیچ جا برام حرم شما نمیشه، به قول اون شعر که خیلی دوسش دارم :
وقتی حرف صحن و گنبده ، جنون دلم صد در صده ، یه پای دلم تو کربلا ، یه پای دلم تو مشهده ...
میخوام اجازه بدید که بگم فقط فقط فقط کنیز خودتون هستم ...
یا امام رضا ،خیلی دوستون دارم ... خیلی دلم برا حرم تون تنگ شده ... مثل کربلا رفتنم حالا هم به دعاتون خیلی احتیاج دارم ... بازم دعا کنید ... مثل همه ی اخرین وداع هامون همه ی ارزوهامو بهتون امانت میدم  و دلم رو ... دلم رو بهتون میسپارم ... تو رو خدا مواظبش باشید ...

پ ن : امروز میتونه یه شروع دوباره برا همه مون باشه ، بیاین به خودمونو امام رضا قول بدیم یه جور دیگه باشیم ... بیاین قول بدیم یه جورایی عوض شیم ... به قول سمت خدا ،بیاین خادم معنوی امام رضا شیم ...

 

اهنگ شب های رویامه   اباعبدلله اباعبدلله ( دوشنبه ۲۰/۶/۱۳۹۱ )

امروز درست شانزده روزه که از برگشتیم مون به کرمانشاه میگذره ...

دیروز قبل از اذان رفتم نمازخونه ی دانشگاه مون ...

 چند روز بعد از اینکه از کربلا اومدیم نذر کردم برا یه کاری ختم سوره ی یس بگیرم که ان شالله اون نیتی که دارم براورده شه ... خیلی جالب بود من همین جوری شروع کردم به خوندم اما دیروز که تو تقویمم علامت زدم روز چهلم میشه روزی که حضرت عباس بر افراز خانه ی خدا رفت و سخنرانی کرد و فرمود : اگه کسی قصد جان امام حسین رو داره اول باید من رو بکشه و ادامه اون خطبه ی علی گونه اش ... و روز هفتاد و دوم میشه روز تاسوعا ...

دیروز سوره ی یس ام که تموم شد ، صدای اذان بلند شده بود ... جایی که من نشسته بودم رو به روم یه عکس سه بعدی از ضریح خوشگل اباعبدلله بود ... و من قران رو محکم محکم تو بغلم گرفته بودم  ... گوشام صدای اذان مرحوم موذن زاده رو میشنید ... چشمام ضریح قشنگ اربابم رو میدید ... قلبم از حضور قرانی که روش گذاشته بود ضربابنش رو میگیرفت ... و روحم ، شخصیتم به وسیله ی یه چادر مشکی که یادگار مادر سادات پوشیده شده بود .... پیش خودم احساس میکردم ، من ، خوش بخت ترین انسان عالمم ...
به خاطر اینکه خدایی دارم به عظمت بی نهایت که مهربان ترین مهربان هاست ، چون : به من قران رو داد تا با ایاتش ارام بگیرم ... تا یاد بگیرم با خوندن نماز ، به زیباترین لحظه ی عاشقانه ام برسم ... چون برای من پیغمبر گل ها و دختر طاهره اش حضرت زهرا رو الگو قرار داد تا امروز از لذت چادری که سرمه توی پوست خودم نگنجم ... و چون فرمود : أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا ؟! و برایم حسیـــــــــــــــــــــــن رو افرید تا معنی عاشق شدن رو بفهمم که حسین معنای واقعی عاشقی است ... 

 

اهنگ شب های رویامه   اباعبدلله اباعبدلله

 

اشهد من ذکر آقامه       اباعبدلله اباعبدلله

 

شور و شینو اربام حسینو بین الحرمینو کربلا

 

یه سلامو اشکای مدامو پا بوس اقامو کربلا

 

ثارالله یا اباعبدلله          ثارالله یا اباعبدلله 

 

برای خوندن خاطرات اخرین روز سفر به ادامه مطلب برید لطفا

ادامه نوشته

زیارت ۷ نفر از اهل بیت در ۱۲ ساعت ! ( یک شنبه ۱۹/۶/۱۳۹۱ ) زیارت کاظمین

اینم زیارت کاظمین توی اخرین روز سفر ...

که هنوز بعد از سه هفته دل منو برده ...

ادامه نوشته

زیارت ۷ نفر از اهل بیت در ۱۲ ساعت ! ( یک شنبه ۱۹/۶/۱۳۹۱ ) زیارت سامرا

 

امروز سامرا ، کاظمین و بغداد رفتیم 

جالب اینجاست که ما فقط یه ساعت کاظمین بودیم ولی من تو این دو هفته ای که برگشتیم بیشتر از همه جا خواب کاظمین رو میبینم ... حتا همین دیشب ...

ادامه نوشته

وداع اخر ... ( شنبه ۱۸/۶/۱۳۹۱ )

نمیدونم چرا این دو بیت اینقدر تو این سفر یه سر تو ذهنم بود :

در اینجا رسم مهمانی غریب است        قوانین مسلمانی عجیب است
لگد زد بر تن عریان ارباب                    نگویید اسب حیوانی نجیب است

امروز اخرین روز زیارت کربلامون بود ... چقدر زود گذشت این سه روز ...

لطفا برید به ادامه ی مطلب ... 

ادامه نوشته

لبیک یا رسول الله ... (جمعه ۱۷/۶/۱۳۹۱ )

سلام

از وقتی که یادمه همیشه تذکر گرفتم که کم بخند ... دختر که اینقدر نمیخنده ... یا یه عده موقع ورودم به هر ساختمونی از صدای خنده ام میفهمند که وارد شدم ... یا همیشه بابام میگه وقتی وارد یه جایی میشم به جای اینکه نگاه کنم کجایی گوشامو تیز میکنم هرجا صدای خنده بیاد میام همون جا !

این روزا یه کم شرایط با همیشه فرق کرده ... هر وقت که ببینیم چشمام قرمزه ... طوری که دیشب مامان دعوام کرد که بسه دیگه کور میشی ... هم دلتنگ کربلام ... هم غصه ام میگیره از این همه توهین به پیامبر گلها ... هر بخش خبری که میبینم ناخوداگاه اشکم درمیاد ... چرا باید به با شخصیت ترین مرد عالم هستی توهین بشه ...
دلم میگیره برا مردم پاکستان ... امروز داشتم فکر میکردم اینایی که هر روز تو پاکستان کشته میشند در راه رسول خدا کشته شدند پس حتما بهشتی اند ... اما بعد یاد اون روایت افتادم که اگه کسی مظلومانه بین رکن و مقام کنار کعبه به قتل برسه اما ولایت امیرالمومنین رو نداشته باشه بوی بهشت به مشامش نمیرسه ...
خدا کنه هر کس به عشق رسول خدا توی راهپیمایی ها میره بغض علی و ال علی رو نداشته باشه ...
خدا ان شالله همه ی دشمنای اسلام و مسلمین رو نابود کنه به حق محمد و ال محمد ... 

ادامه نوشته