اصلن نمیدونم این روز ها چرا اینقدر حالم بده نمیدونم چرا اینقدر گریه میکنم حتی نمیدونم از چی دلم گرفته فقط میدونم دنبال بهانه می گردم تا اشکام جاری شه خیلی احساس بدی ذارم احساس بلاتکلیفی میکنم نمیدونم یه ماه دیگه توی کدوم شهر دارم زندگی میکنم نمیدونم سرنوشتم چی میشه
هر شهری که قبول شم مامان بابا هم باهام میان و دیگه هیچ وقت به کرمانشاه برنمیگردیم
اینجا شهرمه - خاکمه - خونه ی واقعی من اینجاست دلم نمیخواد از کرمانشاه برم دیروز مامان تو حرفاش بهم گفت :"زندگیمانه توچاندی!!!(به زبان کرمانشاهی یعنی زندگی مونو بهم ریختی)*"از دهنش در رفت بعدش هی خودش سعی می کرد درستش کنه ولی خوب حرف دلش رو زدحق هم داره
این روزا با دلیل و بی دلیل خیلی گریه میکنم چند روز پیش سخنرانی استاد دانشمند رو گوش میکردم میگفت دوران خلافت امیرالمومنین شمر توی زندان بود و هر کس رو واسطه میکرد حضرت علی ازادش نمیکرد تا اینکه یه روز به امام حسین رو انداخت که تو رو جان مادرت حضرت زهرا شفاعت منو کن و امام حسین به واسطه ی اسم مادرش به امیرالمونین گفت و
شمر ازاد شد
تو ایام محرم وقتی هیئت میرفتیم روز اخر حاج یزدان گفت هر کی حاجت میخواد بگه دیگه بعد ۱۰ شب که فقط گریه کردیم و حرف از حاجات خودمون نزدیم امشب حاجت میدن گفت صاحب عزا حضرت زهراس واسه پسرش گریه کردی هرچی بخوای بهت میده تو دلم گفتم یا فاطمه ی زهرا تو رو جان حسینت(عادت ندارم به جان هیچ کس چه برسه به معصومین قسم بخورم اما این بار خیلی برام مهم بود اخه شنیده بودم اگه حضرت زهرا رو به جان پسرش قسم بدی حتمن حاجتت رو میده)قسمت میدم من امسال دانشگاه قبول شم منو شرمنده ی بابام نکن
فاطمیه شد حاج یزدان گفت محرم ماه گریه کردن فاطمیه ماه حاجت گرفتن گفت حتی اقا میگه بذارید حاجاتتون رو توی فاطمیه بگیرید شبا که میرفتیم مسجد بروجردی وقتی حاج یزدان روضه میخوند همش دعا میکردم که امسال حاجت بگیرم
یکی از دوستامون یه سید پاک و معصوم رفت کربلا بهش گفتم دعا کن وقتی بر گشت گفت ثانیه به ثانیه دعات کردم تنها حالتی که پزشکی نیاری اینکه اصلن کنکور ندی (اینم بگم من درسام عالی بود همه ی دبیرام میگفتند امسال دیگه قبولیت حتمیه نه اینکه خودم درسم بد باشه و انتظار یه معجره رو داشته باشم توی سنجش های اخر همش رتبه ام زیر ۱۰۰۰ میشد!!!)
کنکور دادم رفتم مشهد توحرم گفتم شنیدم اگه شما رو به جون مادرتون حضرت زهرا قسم بدند هر حاجتی رو میدید گریه کردم التماس کردم وقتی برگشتم مطمئن بودم امام رضا حاجتمو میده به حرمت مادرش
تا اینکه چند روز بعد رتبه ها اومد حتی از پارسالم بدتر .
خرد شدم شکستم احساس پوچی کردم اخه همه چی درست بودم درصد هامو گرفته بودم همه می گفتند میاری اما یه دفعه تو کارنامه هر درسی ۲۰٪ پایین تر اومد
این ماجرا منو از یه اتفاق بزرگ تر ترسونده مبترسم تو نظر امام حسین من حتی از شمر پایین تر باشم که نگام نمیکنه که حاجتم رو نمیده حتی زمانیکه اونو به جان مادرش قسم دادم
اونقدر اهل بیت رو خوب میشاسم اونقدر موندم کریم و مهربونند که وقتی با این همه راز و نیاز با این همه نذر و قسم و قران مطمئن باشم که ایراد از منه که حاجتم رو ندادند
این روزا گذشته از اینکه نگران اینده و سرنوشتم هستم گذشته از اینکه دوست ندارم از کرمانشاه برم اما یه غم بزرگتر رو دلم سنگینی میکنه من همیشه فکر میکردم شب اول قبر توی قیامت همه جا امام حسین و حضرت عباس تنهام نمیذارند به دادم میرسند اما این روزا همش ترس برم داشته نکنه همون جوری که این بار با این همه التماسی که بهشون کردم حاجت نگرفتم نکنه بعد از مرگمم بفهمم که اونا دوستم ندارند و سراغم نمیاند این فکر داره خولم میکنه!!!
دیشب که هیئت رفتیم حاج یزدان دوباره گفت اگه هر کدوم از امام ها رو به مادرشون قسم بدی حاجتت رو حتمن میدن و من همش تو این فکر بودم یعنی من چی کار کردم که حتی از شمر بدتر شده ام؟؟؟