امروز بعد از خوندن نماز صبح راهی سامرا شدیم ...
قبل از رفتن مون فکر میکردم موقع خداحافظی از کربلا خیلی اذیت شم ، اما واقعا امام حسین خودش خیلی کمک کنه ... میدونی احساس میکنی کربلا توی قلبته ، نمیدونم یه حس غریب ... واقعا ادم ارامش داره ... نمیدونم اصلا نمیتونم توصیف کنم ...
خلاصه ، ساعت ۴ بود که سوار اتوبوس شدیم . تقریبا همه مون تا ساعت ۸ خواب بودیم ... این روزا خواب مون خیلی کم شده بود ... همه دنبال فرصت برا خوابیدن بودن ...
حدودای ساعت ۱۰ صبح بود که رسیدیم به " سید محمد " ... سید محمد عموی امام زمانه و اونجوری که من شنیدم بین شیعیان عراق به اندازه ی حضرت عباس عزیزه و مورد احترام شونه ...
توی حرم سید محمد ، چیزی که خیلی جلب توجه میکرد گهواره های زیادی بود که همون در ورودیش گذاشته بودند ... اینجور که میگفتند عراقی ها خیلی به این اعتقاد داشتند که کسی که بچه دار نمیشه یا بارداره اونجا بیارن و دعا کنند برا سلامتی خودش و بچه اش ... توی خود حرم هم یه اقایونی نشسته بودند شمع میفروختند و یه سری چیزایی شبیه حرز مدادند به خانوما که نمیدونم مثلا بچه دار شن یا راحت زایمان کنند نمیدونم دیگه ...
اون اقاهه که شمع میفروخت به یکی از همسفرامون گفت : الهی من قربون عظمت امام رضا بشم ... شما ایرونی ها همه ی ثروت تون رو میذارید برا امام رضا ... خوب خرج اینجاها هم بکنید !
همه ی عراقی ها که ایران اومده بودند یه جوری بهمون میفهموندن که عظمت استان قدس براشون خیلی جالب بوده ...
بعد از زیارت " سید محمد " دوباره به سمت سامرا حرکت کردیم ... حاج اقا پاکراه میگفت : اینجا مردم معتقدند که اگه کسی از سید محمد چیزی بدزده اون اتوبوس نمیتونه از محوطه ی سید محمد حرکت کنه ...
بعدش توی راه سامرا حاج اقامون برامون کلی حرف های مفید زد :
میگفت سوره ی حمد خیلی سوره ی عجیبیه میگفت تو این سوره کلماتی هست که میتونه اسم خدا باشه یا اینکه اسم شیطان بشه ... به خاطر همینه وقتی میگن حمد شفا بخونید خیلی وقتا جواب نمیده چون ما به جای خدا داریم شیطون رو صدا میکنیم ... خیلی برام جالب بود ...
میگفت الحمد ـ لله اسم خداست اما اگه تند بخونیم بشه الحمدولله ، دولله اسم شیطانه ... دیگه ایاک نعبد برا خداست اما کنعبد اسم شیطانه یا مثلا ایاک نستعین برا خداست اما کنستعین اسم شیطان میشه ...
من واقعا اینا رو نمیدونستم ... خیلی مفید بود ...
همین موقع ها رسیدیم به اولین بازرسی جاده ی سامرا ... حدود ۱۰ کیلومتر مونده بود تا سامرا ... که گفتند انفجار اتفاق افتاده ... قشنگ دودش رو میدیدیم ... خلاصه هیچی دگه گفتند برگردین ... اول برا غذا رفتیم یه رستوران بین راهی که امنیتش رو ایران تامین میکرد ... بعدشم دوباره برگشتیم حرم سید محمد ... نماز رو به امامت حاج اقا پاکراه خوندیم ... که اعلام کردند راه باز شده و میشه بریم سامرا ... همه ی کاروان های ایرانی که تو این هفته اومده بودند عراق فقط امروز میتونستند برا سامرا و کاظمین برن ...
توی جاده اون ماشینی که منفجر شده بود رو دیدیم ...
سامرا دیگه الان یه شهر مسکونی نیس ، الان فقط یه پادگان نظامیه ...
از همون جاده تا خود ورودی حرم حضرات معصومین ، یه سر تانک و چه میدونم وسایل خیلی بزرگه جنگی میدیدی ...
خیلی مخوف بود ... واقعا من از دیدن این همه نیروی جنگی و این همه وسایل خفن نظامی ترس برم میداشت ... همونجا به دوستم گفتم : من که که دیگه بچه نیستم این همه هم مرد همراهمونه جنگم که نیست کسیم که کاری به کارمون نداره اما از دیدن این صحنه ها قلبم تند تند میزنه .... بمیرم برا بچه های امام حسین ...
همون موقع ورودمون به شهر یه برج قدیمی رو نشون مون دادند که حاج اقا پاکراه میگفت : برج دیدبانی متوکل بوده ...
یه کم بعد به حرم رسیدیم ... از همون ورودی و تفتیش اول میشد نظامی ها رو دید ... اینجا بعد از گذشت هزار سال هنوز پایگاه نظامیه و امام های معصوم ما هنوز توی یه پادگان نظامی قرار دارند ...
از همون لحظه ی اول ورودمون دلم گرفت ... تازه هنوز دلم خبر نداشت ... .وارد حرم شدیم ... چه حرمی ؟! خرابه هایی که از انفجار های پی در پی باقی مونده بود ... وقتی برا زیارت داخل رفتیم تازه غربت رو بیشتر میفهمیدی ... به جای یه ضریح خوشگل و نورانی تو فقط یه پارچه ی سیز میبینی ... و بعد اهسته اهسته ، همون مکعب فلزی که با یه پارچه ی سبز پوشیده شده رو طواف میکنی ... و پیش خودت فکر میکنی اینا مظلوم ترند یا ائمه ی بقیع ؟! و هرچه بیشتر فکر میکنی بیشتر به این نتیجه میرسی که هیچ کدوم به اندازه ی حضرت مهدی مظلوم نیستند ... هنوز شوکه ای که این بار ... از بین سه تا نرده ی کوچیک چشمت به یه جایی میفته ... به ۴ تا قبر که فقط یه کم از سطح زمین بالاترند و روش رو با یه پارچه ی سبز قشنگ پوشوندند ... فقط یه کم اون دیوارهای اطراف قبر بازه و تو حالا داری ۴ تا قبر رو میبینی ... اولیش مزاره نرجس خاتونه و بعد سه تا قبر کنار هم برای امام هادی ، امام حسن عسکری و حکیمه خاتون ...
همونجا دو رکعت نماز زیارت خوندم و بعد زمزمه کنان دعای فرج رو خوندم و بیرون اومدم ... پیش خودم فکر میکردم چقدر حضرت مهدی غصه داره از اینکه خونه ی پدریش رو این شکلی میبینه ...
رو به روی ایوان طلا با بقیه ی هم کاروانی ها قرار داشتیم ... دوستم داشت زیارت نامه میخوند یه اسم خاصی داشت که الان تو ذهنم نیست وقتی ازش پرسیدم چرا اسم این زیارت نامه اینه گفت : سامره از لحاظ لغوی یعنی جایی که چشم از دیدنش لذت میبره به همین خاطر این اسم رو برا این دعا گذاشتند و سامرا مخفف اسم همون دعا بود که الان من یادم رفته ...
بد جور رفتم تو فکر ... یعنی الان چشمای ما داره از دیدن اینجا لذت میبره ؟!
به خرابه هایی که جای رواق های با عظمت امامامون رو گرفته بودند که نگاهم میکردم ... به ایوان طلا که نگاه میکردم که حالا فقط نصفش سالم بود و نصفش خراب شده بود ... به اون گنبد نصفه که نگاه میکردم ... دلم اتیش میگرفت ...
دیگه هم کاروانی ها جمع شده بودند ... رفتیم سرداب امام زمان که حالا خیلی جاهاش خراب شده ... تو یه صف طویل بودیم تا سرداب رو زیارت کنیم ... همونجا یه پسر جوون داشت سنگ های سرداب رو برا تعمیر میکند میدادن به زائرا ... همه خانوما دستاشونو دراز کرده بودند این میذاشت تو دست شون ... وای ... امیدوارم هیچ وقت نبینی ... نمیدونی با چه حالت تمسخری این کار رو میکرد ... خیلی حس بدی بود جوری مسخره میکرد تا یه تیکه سنگ بده ... بعد این ایین زنها داشتند همدیگه رو خفه میکردند برا یه تیکه سنگ ... این وسط ها یه سنگم به من رسید که بعدا دادمش به خواهرم ... بعدم اومدیم تا نماز زیارت بخونیم ... تو کاروان مون چند تا سید داشتیم ... اتفاقا تو سرداب دوتاشون کنار هم ایستاده بودند و نماز میخوندند منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پشت سرشون ایستادم طوری که دقیقا بین دو تاشون باشم و نماز خوندم ... وقتی من قنوت گرفته بودم اونا هم یکی شون تو قنوت بود یکی شون تو سجده و داشتند دعا میکردند خیلی حس خوبی بود ... اینکه دعای من داشت همراه دعای دونفر از بچه های حضرت زهرا بالا میرفت ...همیشه خیلی به سادات حسودیم میشه ،وقتی یادم میفته حضرت زهرا تو اخرین وصیتش به امیرالمومنین فرمود سلام منو به فرزندانم برسان الی یوم القیامه ... وقتی فکر میکنم اینا کسانی هستند که حضرت زهرا بهشون سلام کرده ....
خدایی اون نماز رو خیلی دوست دارم خدا رو به حق حضرت زهرا و بچه هاش قسم دادم که دعای من رو هم براورده کنه ... که عاقبت به خیر شیم به حق محمد و ال محمد ...
دیگه سریع بعد از نماز به طرف اتوبوس ها رفتیم ...