از بچگی با هم همبازی بودیم ... خونه شون دیوار به دیوار خونه مون بود ... خواهر بزرگه سه سال از من بزرگتر بود و کوچیکه سه سال ازم کوچکتر ... هر رروز خونه ی هم بودیم ... هر روز با یه دونه کیک " کام " واسه عروسک من تولد میگرفتیم ....  برا عروسکامون لباس میدوختیم ... دنیایی داشتیم با عروسکامون ... رفتیم راهنمایی ... تیپ لباس پوشیدنمون مثل هم بود نه خیلی مذهبی بودیم نه خیلی تیپ ضایع و تو چشم ...مثل هم اهنگ گوش میدادیم .... مثل هم بودیم ... فقط من درس خون بودم اما اون دوتا نه ... کم کم راه مون از هم جدا شد من درگیر درس خوندن شده بودم و کمتر میرسیدیم همدیگه رو ببینیم ... دیگه دوم دبیرستان به بعد من خیلی جدی درگیر کنکور شدم و مهمونی رفتنا رو تعطیل کردم همون سالا بود که اولین جرقه های مذهبی شدنم تو وجودم خورد ...
اون روزا زیادم از خونه بیرون نمیرفتم خونه شونم رفته بود یه محله ی دیگه گاهی همدیگه رو تو مهمونی اگه میدیدیم اونم میگفتم خوب الان مهمونی هستیم دیگه همه خوشتیپ اند خوب !!! :)
چند وقت پیش یه جایی همدیگه رو دیدیم نه من اونو شناختم نه اون منو !!! اخه من چادری شده بودم و اون مانکن شده بود !!! وقتی جلو پاش پاشدم و باهم روبوسی کردیم همه چپ چپ نگامون مون میکردند نه به من میومد که دوستی مثل اون داشته باشم نه به اون میومد که من دوستش باشم !
جایی که بودیم محیط خیلی مناسبی نبود کلی سرباز و پسر لات و لوت اونجا بودند وقتی اون با کفش پاشنه ده سانت و مانتوی تنگ و موهای رنگ شده و شال خوشگل و کوتاهش و اون کیف جذابش مثل مدل های لباس راه میرفت چشم همه ی این پسرای بی خاصیتم باهاش میچرخید به جای اون من قلبم گرفته بود ... یه دفعه تو دلم یه چیزی اومد که خیلی غصه خوردم ... اینکه من چادر سرم گذاشتم که شبیه به مادر اون بشم شبیه حضرت زهرا ... بعد اون وقت اون با این تیپ و قیافه چقدر دل حضرت زهرا رو میسوزونه ....
خیلی تو فکر بودم تا اخرش به مامان سپردم یه روز بریم خونه شون ... همین جوری سر حرف رو باهاشون باز کردم ... اول از همه شروع کردن در مورد دوست پسر و ازدواج این چیزا گفتند منم خیلی روشن فکرانه داشتم باهاشون صحبت میکردم یه دفعه ببین از کجا بحث رو بردم به کجا !!! هر کدوم داشتند میگفتند دوست دارند شوهرشون چه طوری باشه که منم گفتم اره من خیلی دوست دارم شوهرم سید باشه تا منم عروس حضرت زهرا بشم ... بعد اینگار که یه دفعه یادم بیفته و مثلا از قبل اصلا برنامه ریزی نکرده باشم !!! :) گفتم واااااااااای بچه ها شماها هم سید هستید خوش به حال تون ... خوش به سعادت تون ... شماها چقدر با لیاقتید که بچه ی حضرت زهرایید و بعد بحث بردم سمت حضرت زهرا ...گفتم اره من به خاطر حضرت زهرا چادری شدم اخه حضرت زهرا خیلی چادرش رو دوست داشت خیلی به حجابش حساس بود ... بعد گفتم راستی من اون روز یه کتاب میخوندم توش نوشته بود اخرین وصیت حضرت زهرا به امیرالمومنین این بود که سلام منو به فرزندانم برسون الی یوم القیامه ... خوش به سعادتتون که حضرت زهرا بهتون سلام کرده ... گفتم امروز اومدم تا سلام مادرتون رو بهتون برسونم ...
اما نه ... فایده ای نداشت که نداشت ... دلم میخواست دلشون بلرزه ... دلم میخواست بفهمند من چی میگم ... دلم میخواست میفهمیدند که با سلام مادرشون پیغام حجابشم دارم میرسونم ... اما حیف ....
امروز دوباره دیدمش با کفش سفید پاشنه ده سانتش ... با مانتوی سفیدش که بیش تر شبیه لباس عروس بود ... با ماتیک صورتی و اون همه ارایش زننده اش ...
کاش میشد کاری کرد .... کاشکی میدونستند زیبایی چادر خاکی مادشون خیلی بالاتر از این همه لباس تنگ و جلب توجه کننده است ...

 کاشکی عروسکا هیچ وقت بزرگ نمیشدند ....