تفاوت یک انسان شونزده ساله و یک انسان شونصد ساله !

داشتم فک میکردم بعضی ها تو شانزده سالگی یه چیزایی رو میفهمند که خیلی ها تو شونصد سالگی هم نمیفهمند چی به چیه !

تو این ایام اربعین چه حرف ها که نشنیدم ...

یا صاحب الزمان آجرک الله ...

این تصویر یک شهید نوجوان است :

و این قسمتی از وصیت نامه ی یک شهید شونزده ساله : ( بچه ها ، تنها ارزویش را بخونید ! تنها ارزویش ... )

ای ملت قهرمان، هم اکنون که وصیت مرا می‌شنوید، بدانید که ما به خاطر آب و خاک کشته نشده‌ایم؛ بلکه جان ناقابل خود را در راه اسلام عزیز فدا کرده‌ایم.  

ای خواهری که هم‌اکنون به وصیت من گوش می‌دهی، بدان که تنها آرزویم در تمام دوران  نوجوانی خالی بودن جامعه از بی‌حجابی و یا بی‌عفتی بود. 

یادم نمی‌رود روزی که مأمور گشت در امامزاده بودم، رسیدم به خواهری که با ول دادن چادر خود و نشان دادن محرمات خود خون هر جوان غیرتمندی و هر انسان غیوری را به جوش می‌آورد. بر حسب احساس مسئولیت جلو رفتم و با لحنی که خدا می‌داند خجالت کشیدم، گفتم: خواهر عزیز زیارت مستحب است اما حفظ حجاب واجب و بی‌درنگ دور شدم.

خواهر عزیز حجاب تو سنگر توست؛ پس این سنگر را هرگز و به هیچ وجه رها نساز که کوبنده‌تر از خون شهید است.

قسمتی از وصیت نامه ی شهید محمدرضا فلاح مهرجردی

 شهیدی که حتا نتونستم عکس خودش رو پیدا کنم ... انقدر که گمنام است ...  اما مطمئنم که الگویش شهید قاسم بن الحسن بود ...

و این هم بخشی از دست نوشته های یک شهید شونزده ساله ی دیگر ... شهیدی که گناهان یک روزش را برای خودش نوشته است :

به گزارش خبرگزاری مهر، راوی که یکی از بچه های تفحص پیکر شهداست می گوید: خواندن بخشی از یادداشتهای این شهید 16 ساله برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجائیم و چه می کنیم. گناهان یک روز او عبارت بودند از:

• سجده نماز ظهر طولانی نبود.
• زیاد خندیدم.
• هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !

 
و نمیگذارم تصویر جوان امروزی را ، که هر روز مجبورم خودش را و خوشان را ببینم ! یک جوان امروزی که شونصد سالش شده اما هنوز امام حسین رو نفهمیده و عظمت کارش را ... چیزی که دشمن دانا فهمیده و دوست نادان نه !
 
یاد صحبت های دوستی می افتم که در وبلاگش گفته بود :

چند وقت پیش داشتم سخنرانی آقای (ایهود) باراک اوباما رو گوش میکردم که 2 تا نکته خیلی جالب اما تکراری ذهنم رو به خودش مشغول کرد که در مورد نحوه ء ساقط کردن و از  بین بردن ایران و بخصوص شیعه بود { البته ایشون توی تقریبا 10 سخنرانی قبلیش هم این رو گفته بود}: بد نیست این نکات رو بدونید" البته قبلا از آقای فرانسیس فوکویاما هم شنیده بودم(تشبیه شیعه به پرنده و نحوه کشتن این پرنده ؛ انشالله حتما در مورد ایشون هم مطلب خواهم نوشت). اما آقای ایهود(باراک)اوباما خیلی دقیقتر به این موارد اشاره کرد که متاسفانه خیلی از ماها اصلا بهش توجه نداریم حتی خود من.ایشون گفتن که اگر این 2 تا رو از ایران بگیریم ایران رو شکست خواهیم داد. و تمام سرمایه گذاری هاشون الان روی این موارد معطوف شده که واسه دیدنش کافیه نگاهی به اطرافمون داشته باشیم.

-            پرچم سبز مهدویت:(بحث انتظار )و از نگاه فوکویا " ولایت"که ایران و ایرانی ثابت کرد هرگز ولایت فقیه رو تنها نمیگذاره. پس قدر رهبرمون رو بدونیم و اینقدر دلشون رو خون نکنیم. این همون مسئله ای بود که چند تا ناانسان ، به رهبر نامه جام زهر دادند و توی فتنه هدف اصلی شونم همین بود اما به لطف خدا کور شدند و رهبر پیش ما عزیزتر شد.

-           پرچم سرخ حسین (ع) :"نماد جمهوری اسلامی ایران " و از نگاه آقای فوکویا (شهادت ،شهدا)که دقیقا توی فتنه عاشورای 88 این اتفاق افتاد . ولی مردم ایران با هر دین و مسلک و سیاست و منشی ثابت کردند که هرگز این پرچم رو رها نمی کنند و حماسه 9 دی خلق شد. جالبه عاشورای سال 87 تهران بودم و نزدیک حوالی میدان توپخانه خیابان ارامنه تهران ، هموطنان ارامنه داشتن نذری پخش می کردن. اون هم ارامنه پروتستان که اصلا ضد اسلام ترین فرقه مسیحیت هستند. حالا شما روشنفکرا : نگید چیه همش حسین حسین می کنید؟ نگید دیگه چرا سیاه می پوشید ؟ دشمنای ما فقط این رو میخوان که حسین (ع)  رو از ما بگیرن.دیگه نگید دیانت از سیاست جداست.


آجرک الله یا صاحب الزمان ... خدا صبرتون بده اقا ... شما که سال هاست دارید این همه بی حیایی بشر رو میبینید و دم نمیزنید ! خدا صبرتون بده که هنوزم کسایی رو میبینید که تفکرات شون با لشکر یزید فرقی نداره و تحمل میکنید ... و میبینید کم کاری های بی شمار من و امثال منی که دم از عشق جدتون میزنیم و اینقدر برا دین مون کم میذاریم ... اره ما بیشتر مقصریم ... آجرک الله یا صاحب الزمان ...

خانوم ... وقتی من از بی حرمتی به برادر غریب تون اینقدر اشفته شدم ... اجازه هست یه سوال بپرسم ؟! وقتی با چوب خیزران ... توی اون تشت طلا ... دندون های داداش تون ... ولش کنید غلط کردم ... من اصلا هیچی نمیگم ...

 آخ امان از دل زینب ...

آخرین نگاهش به تو بود ...

وقتی بر روی سینه اش نشست ، همان لحظه ای که شمشیر را کشید ... مسیر نگاهش را دنبال کرد ... به نیزه ای نگاه میکرد که سر بریده عباس روی آن بود ... انگار در دلش میگفت شرمنده ات هستم که تا زنده ام نتوانستم مانع شان شوم تا سرت سلامت بماند ...

شنید که زیر لب چیزی میگوید ... گمان کرد که طاقتش از دیدن عباس بر نیزه ها و اضطرار حرم و سنگینی وزن ان ملعون بر سینه اش تاب شده و زبان به نفرین باز کرده است ... گوشش را کنار لبان خشک و ترک خورده اش که برید ... با صدایی ارام شنید که میگفت :

الهی ! شیعتی و محبی ...

خدایا بعد از من با محبینم چی کار میخوای بکنی ؟!این اخرین کلام مولای ما بود ...

حالا دوست عزیز من ، به نظرت اخرین نگاه امام شهیدت به عباس بود یا به من و تو ؟! برا جد غریب بچه سیدها ، تو چی کار کردی ؟!

عاشق ترین مرد ...

بسم الله الرحمن الرحیم


میخوام برای پنجمین بار این کتاب رو بخونم ...احساس میکنم هر ادمی تو هر سن و مقامی که هست اگه این کتاب رو بارها بخونه و کلمه به کلمه اش رو حفظ کنه بازم حقش رو ادا نکرده ...
کتاب استاد عشق رو میگم ... زندگی نامه ی پروفسور حسابی به قلم پسرشون .
اولین بار اول راهنمایی بودم که دایی دوست صمیمیم گفته بود باید این کتاب رو بخونید بعدا ازتون امتحانش رو میگیرم و عجب شیوه ی تربیتی قشنگی بود ...
یه نوجوون تو اون سن که شخصیتش داره شکل میگیره یه کسی رو الگوی خودش کنه که هم فوق العاده دین توی زندگیش پررنگه و به قول خودشون حتا زمانیکه به خاطر فقر مالی شون مجبور بودن توی مدرسه ی شبانه روزی مسیحی ها زندگی کنند شبا حتما با ذکر ناد علی میخوابیدند و از اون طرف اونقدر این مرد با اراده و اهل درس خوندن و مطالعه است که ادم میفهمه ما از یه درصد عمرمونم استفاده نکردیم و تا حدی ایشون وطن پرست هستند که به همه ی امکانات فوق العاده و عجیب غریب اون ور اب ! با دید تمسخر نگاه میکنند و میان به کشور عقب مانده از دنیای اون روز خودشون و چقدر سختی میکشند تا ایران ، اباد بشه ... که هنوزم اگه دانشگاه تهرانی هست و اگه ما به استقلال رسیدیم تو رشته و استاد و دانشجو از ایشون داریم ...
 اون روزا خوندن این مطالب خیلی به درد یه بچه ی ده دوازده ساله میخورد ...
بعدا تو دوران دبیرستان یه بار دیگه خوندمش و سال پیش دانشگاهی یه بار دیگه ... یادمه اخرین صفحه اش رو که خوندم کتاب رو بستم ، سرم رو گذاشتم رو میز و بلند بلند گریه میکردم ! ( خوبه بار سومم بود ! )
همون موقع به سه تا از دبیرام دادم که بخوننش و اخری شون دیگه پسش نداد ...
دو سال پیش دوباره پی دی افش رو پیدا کردم و خوندم ...
پارسال تو دانشگاه الزهرا یکی از استادامون خیلی نابغه بود داشت کاراش رو درست میکرد از ایران بره کلی باهم حرف زدیم من میگفتم نرو ! فرداش براش این کتاب رو خریدم و بهش هدیه دادم و برا همیشه اومدم کرمانشاه ... تابستون که رفتم الزهرا میگفتند دکتر نرفته ... تصمیم گرفته ایران بمونه ...
اول مهر این کتاب رو به یکی از اقوام که داره تموم تلاشش رو میکنه از ایران بره پیشنهاد کردم حالا که خوندش اوردم که برا بار پنجم خودم بخونمش !
چقدر خوب میشه اگه شما هم خواننده ی این کتاب بشید ...


چقدر رهبرمون به درس خوندن جوونا تاکید دارند ، دیروز دوستم میگفت : چرا جوون های ولایی تحصیل کردمون تو جامعه اینقدر کم شدند؟!راست میگفت الان چند نفر رو داریم که مثل مصطفی عزیزمون مثل شهید احمدی روشن باشند ؟! چند تا دکتر حسابی الان تو ایران داریم ؟!
امام خامنه ای خطاب به جوانان فرمودند :
آرمانگرایی در علم یعنی به دنبال قله های علمی رفتن که این هدف، خوب درس خواندن را ضروری می سازد. امروز درس خواندن،‌علم آموزی،پژوهش و جدیت در کار اصلی دانشجویی، یک جهاد است.
فرازی از وصیت نامه ی شهید عبادی :
یادم باشد.درس بخوانم که مبادا فردا پست های حساس و مهم بدست نااهلان بیافتد

روز ملـــــــی کـــــــــرمانشـــــــــاه مبارکـــــــــ

روز پنجم مرداد ماه همزمان با سالروز عملیات غرور افرین مرصاد و روز ملی کرمانشاه عزیز مبارک ...

از وقتی که بچه بودم خاطره ی عملیات مرصاد را زیاد از بزرگترها شنیده بودم هر کس به نوعی و از دید خودش تعریف میکرد باید ببینی مرد جنگ بوده یا نه ! این خیلی مهم است !!!
باور کن راست میگویم هر دو یک خاطره را میگویند اما تفاوت عظمت ان از زمین تا اسمان است !
حالا دل بده تا برایت بگویم :
بعد از هشت سال حمله ی پیاپی و بمباران های شدید تازه مردم از طاق بستان و به قول خودشان ابادانی مسکن و هرسین و با کلاس تر ها از کرج و شمال به شهر بازگشته بودند هنوز خیلی از خانواده ها مثل همین قنادی کوثر که در محله ی ماست عزادار زن و بچه و ایل و تبارش بودند که در بمباران همه باهم به دیدار خدا رفته بودند و وقتی به خانه امده بود بی کس بی کس شده بود و خیلی ها مثل همسایه ی دیوار به دیوارمان هنوز نگران مصطفایش بود که میگفتند مفقود الاثر است و بیچاره ایران خانوم با وجود اینکه ۷ تا بچه داشت اما بیتاب بیتاب شده بود برای این مفقودالاثرش ! و خیلی ها مثل مادربزرگ طیبه دوستم را میگویم شاد و خرم سفره ابالفضل شان را انداخته بودند که الحمدلله جنگ تمام شده بود و پسرم سالم است و خیلی ها مثل دوست خاله شهنازم ! خوشحال بودند که با اعلام نتایج کنکور از اول مهر رزمنده ی کوچک من هم دانشجو میشود !
این حس ملس ، حس مشترک شادی و غم در دل همه ی کرمانشاهیانی بود که تازه به خاک خودشان بازگشته بودند و حالا عادت همه ی مردم شهر شده بود که بدون رادیو زندگی نکنند اینگار که رادیو همیشه باید روشن باشد تا انها بخوابند کار کنند یا ...
تا اینکه شب پنجم مرداد ماه اخبار سخت و عجیبی در رادیو کرمانشاه شنیده شد : " کرمانشاهیان غیور اگر اب دستتان است زمین بگذارید که شهرتان را گرفتند ! "
مادرم میگفت : حتا چراغ تانک های عراقی ها را میدیدیم که به شهر نزدیک میشدند !
خانوم الماسی دبیر دینی مان بود میگفت : ما مهمانی بودیم به محض شنیدن این پیام هیچ مردی در خانه نماند .
مادر بزرگ دوستم کیمیا همیشه به عنوان یکی از سخت ترین روزهای زندگیش از ان شب تعریف میکرد و میگفت : هر سه پسرم با هم روانه ی جبهه شدند هر کاری کردم نتوانستم مانع شان شوم !!!
مسعود رجوی بی شرف که گفته بود تا سه روز نشده تهران را فتح میکنیم از غیرت جوان کرد کرمانشاهی خبر نداشت . نمیدانست عظمت تراکتورها و ماشین سنگین های مردم روستایی و ضعیف کرد  را . فکر میکرد تراکتور های ماهم مثل تراکتور های خودشان فقط زمین را شخم میزند بیچاره نمیدانست تراکتورهای ما در مقابل دشمن می ایستاد استکبار جهانی را ضایع میکند در دهن امریکا میزنند ! واقعا فکر نمیکرد این تراکتورها اینطور لشکرش را علاف خودشان بکنند و این همه به قول خودش چریک که هر نفرشان معادل ۷ نفر بسیجی است ! ( بیچاره فکر میکرد به اموزش نظامی است نمیدانست به ایمان است ! ) علاف چند تا تراکتور میشوند !
اره مسعود رجوی نمیدانست با این همه کلاس و به قول ما کرمانشاهی ها دک و پزش ! تمام ان سه روز زمین گیر خاک پاک شهر من خواهد شد و در نهایت جوری مفتضحانه شکست خورد که داغش تا فروردین ۷۸ به دلش مانده بود و به خیال خودش با شهید کردن بزرگ مرد مرصاد سپهبد صیاد شیرازی میتوانست خودش را ارام کند چه اینکه فقط داغ دل خودش را زیادتر کرد !
نذر مادر بزرگ طیبه اونجور که پسرش دوست داشت مستجاب شد و هنوز به جمعه ی بعد نرسیده دایی طیبه هم جز شهدا شده بود و ان یکی دوست مان که گفتم ، رتیه ی کنکور پسرش که امد ۷ کشور شده بود اما سرباز کوچکش دانشجوی مکتب اباعبدلله شده بود و شاگرد اول کلاس های ابالفضل. 
حالا حتا من هم که ان زمان نبودم بارها تنگه ی مرصاد را از نزدیک دیده ام و خندیدم به ریش مسعود رجوی ! که فکر میکرد میتواند هر غلطی که اراده کند در سه روز  انجام دهد غافل از این که این مملکت ، شیعه خانه ی امام زمان است و خودش حافظ و نگهبان ان خواهد بود ....

اسامی شهدای عملیات مرصاد در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

راهپیمایی‌های ما، همه حکومتی است!

چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه. پلاک اتوبوس ایران 11 نبود. از آن قدیمی‌ها بود، نه از این لیزری‌ها. پلاک اتوبوس «BB-C068028H» بود و پلاک پدرم در جبهه AK-S022-91H»». من با همین اتوبوس رفتم راهی سرزمین نور شدم و بوسه زدم بر خاک کرخه نور. امسال عید باز هم با همین اتوبوس می‌خواهم بروم جنوب. من هنوز هم سوار هوندا 125 پدرم می‌شوم. پدرم روی همین موتور، موتور ضدانقلاب را در همین خیابان‌های تهران پایین آورد. 200 کلاهک هسته‌ای اسرائیل، حریف هوندا 125 پدر من نشده‌اند!. پدر من روی همین موتور به شهادت رسید ولی اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود و خرمشهر «المحمره»؛ زیر لاستیک هوندا 125 پدر من هنوز هم دارد استخوان‌های آمریکا خرد می‌شود. امروز هم فتنه‌گران، از صدای هوندا 125 «بابااکبر» بیشتر از هیبت ماشین‌های ضدشورش نیروی انتظامی می‌ترسند. چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی ضدگلوله نبود. لاستیکش عاج نداشت. تاج و تخت نداشت. شیشه‌هایش دودی نبود. دنده‌اش خوب جا نمی‌رفت. فرمانش هیدرولیک نبود. سقفش یکی- دو تا سوراخ داشت. مثل BMW نبود که سقف متحرک داشته باشد. راننده‌اش کت و شلواری نبود. پیراهن مشکی‌اش وصله داشت. کاپشنش را از «تاناکورا» خریده بود که قبلا «ادواردو آنیلی» آن را پوشیده بود. برلوسکنی کت شلوار می‌پوشد. آنجلا مارکل کت دامن، سارکوزی یک وقت‌هایی لخت می‌گردد و من به کوری چشم France24 اعتراف می‌کنم و افتخار می‌کنم که حکومت به ما ساندیس داد و من چون روزه بودم، «نی» اش را نگه داشتم تا در روضه علی‌اصغر در آن بدمم: "بشنو از نی". من نی‌ام را درون ساندیس فرو نکردم. فرو کردم در چشم رئیس‌جمهور آمریکا و انتقام حرمله را گرفتم. ساندیس من آب سیب بود، دادم به رباب تا طفل 6‌ ماهه‌اش را سیراب کند. به کوری چشم ضدانقلاب رئیس‌جمهور آمریکا با ما نیست. او با ما نیست. با سران فتنه است. با آن بی‌سواد که مردم گفتند "عامل دست موساد". خانم کلینتون! ساندیس‌های جمهوری اسلامی الکل ندارد که 100 دلار آب بخورد. از شیر مادر حلال‌تر است. 150 تومان است که مش رجب 10 تایش را می‌فروشد هزار تومان. سران فتنه، کوکاکولا می‌خورند که گازش، اشک‌آور است و اشک کودکان فلسطینی را درمی‌آورد. نتانیاهو با سران فتنه است، فتحی شقاقی شهید با ما. علی عبدالله صالح با سران فتنه است، سید حسن نصرالله با ماست. چشم اسرائیل کور، حکومت به ما تی‌تاپ هم داد. من روزه‌ام را با همین تی‌تاپ باز کردم. خاک بر سر شما که به جای گوشت «بزغاله گوساله»، گوشت خوک را می‌خورید. دانشمندان می‌گویند گوشت خوک، آدم را خرف می‌کند. بنازم انقلاب اسلامی را که با ساندیس و تی‌تاپ و هوندا 125 و اتوبوس دهن‌کجی کرده به تمام دنیای غرب. آمریکا حریف ساندیس ما نمی‌شود. برادر کوچک من ساندیس خود را که خورد، آن را باد کرد و ترکاند جلوی چشم عکس نتانیاهو و مردک 2 متری عقب رفت. من یک ساندیس جمهوری اسلامی را با کل دنیای آمریکا و اسرائیل عوض نمی‌کنم و من حتی اگر به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور» شرف دارد که به عشق بی.بی.سی سر از لندن درآورم. ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست. آب زمزم است. آب زمزم ما، ساندیس‌های جمهوری اسلامی‌اند نه چشمه‌ای که اختیارش دست سعودی‌های شیعه‌کش است. چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، تلویزیون نداشت. نوار آهنگران گذاشته بود و من در خیابان انقلاب دیدم دختران وطنم وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند دودش رفت در چشم آقازاده معروف. من دختر بن‌لادن را در سفارت عربستان ندیدم، ولی در چهارراه استانبول، دیدم آقازاده‌ای را که فقیر نبود اما کاسه گدایی دراز کرده بود جلوی در سفارت روباه پیر. من ادعا نمی‌کنم رهبرم «سید خراسانی» است، اما در دجال بودن شما شک ندارم. و البته که ظهور نزدیک است. و امروز صبح یکی به من پیامک داد که سران فتنه در رفته‌اند، رفته‌اند شمال. ویلای «احسان‌الله خان»! با ماشین ضدگلوله که ترمزش ABS دارد و همه چراغ قرمز‌ها را رد می‌کند! به میرزاکوچک‌خان زنگ زدم که حواست به وطن‌فروش‌ها باشد. میرزا گفت: «دکتر حشمت، نبض شیخ را گرفته؛ چهارشنبه‌ای، مردم را که دیده تبش بالا رفته آن یکی هم ساندیس بدنش کم شده!» به میرزا گفتم: «این بار مواظب سرت باش. اینها در سر سودای وطن‌فروشی دارند» وطن‌فروش، خواننده‌ای است که حنجره‌اش را پنجره‌ای کرده به سوی غرب. عالیجناب چهچه! «دود عود»‌ات بوی زغال سوخته می‌دهد. برای این ملتِ قوم طالوت، حضرت داوود باید نغمه بخواند. هان ای ابراهیم! تبر بردار! دیکتاتورهای مخملین، از دموکراسی بت ساخته‌اند. علامت کوچک‌تر، بزرگ‌تر سرشان نمی‌شود. معلم کلاس اول من، یاد داده بود که 24 از 13 بزرگ‌تر است و آرای باطله از رای شیخ! معلم دینی من می‌گفت 13عدد نحسی نیست. نحس، کسانی هستند که به اسم خط امام، رای مردم را دزدیدند. نحس کسی است که آشوبگر عاشورا را هوادار خود می‌داند. سال بعد اول ژانویه، دهم محرم است. محرم که بیاید، حتی عید ارمنی‌ها هم عزا می‌شود. آن وقت هواداران آقای نخست‌وزیر، سوت می‌زنند در عاشورا و به افتخار شمر که سر امام را برید، کف مرتب می‌زنند. ای عیسی! بابانوئل سرش را در برف کرده و "مروه شربینی" را نمی‌بیند. امسال مجله تایم، بابانوئل را کرد مرد سال و نوبل را دادند به بابانوئل. حیف که عمر سعد هزار و چهارصد سال زود به دنیا آمد والا «یونیسف» یک تقدیری هم از او کرده بود. اینجا هم،‌ کسانی بودند که عکسش را شش ستونی کار کنند. ستون دین من نماز یزید نیست. آقازاده معاویه مست بود و «انا‌لله و اناالیه راجعون» را نوشت: «انا الله و اناعلیه الراجعون»(!). ستون دین من، آن نمازی است که سیدالشهدا خواند، در ظهر عاشورا و به‌ازای هر کلمه نماز یک تیر خورد. والا ابن‌ملجم هم زیاد نماز می‌خواند، اما قبله‌اش ولایت نبود، قطام بود. در نماز ابی‌عبدالله، خم ابروی یار در یاد آمد و در نماز ابن‌ملجم، رژ لب دختر اغیار! چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش کمربند نبسته بود. جریمه شد 20 هزار تومان. 13 هزار تومانش البته به خاطر سیگار بود. "وینستون" می‌کشید. ریه‌اش آسیب می‌بیند، ولی در عوض محصول آمریکایی را آتش می‌زند. چرا کسی آنهایی را که «بهمن» می‌کشند، جریمه نمی‌کند؟! مگر «22 بهمن» را که محصول امام بود پاره نکردند؟ من کاری با قوه قضائیه ندارم. دلم برای محافظان سران فتنه می‌سوزد که به جای حفاظت از انقلاب مجبورند مراقب جان شیخ بی‌سواد باشند. سربسته بگویم این سخت‌ترین کار دنیاست. شیعه علی بودن و محافظت از عثمان تا که این پیرهن دوباره شر نشود. چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، به راننده‌اش مرخصی داده بودند. به من هم مرخصی دادند. امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد. هان ای دشمن! از این پس قصه همین است. ساندیس نظام‌مان را می‌خوریم. از مرخصی‌اش استفاده می‌کنیم. سوار اتوبوس می‌شویم و در خیابان علیه شما شعار می‌دهیم و در برابرتان تمام قد می‌ایستیم. ما همه‌مان حکومتی هستیم. من مستأجر نیستم. خانه‌ام «بیت ‌رهبری» است. بیت رهبری خانه فقط "سید‌علی" نیست. کاشانه ما هم هست. ناشیانه حرف نزنید. ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار می‌کنیم. تا وقتی حاکم، «علی» است، راهپیمایی‌های ما، همه حکومتی است. چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش می‌گفت 22 بهمن نوشابه و ساندویچ هم می‌دهند. ما 22 بهمن هم می‌آییم. برای چنین ملتی که جانش بر کف است، جان باید داد. جمهوری اسلامی به مردمش می‌رسد؛ حرفی هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداریم» که هر وقت اراده کنیم، چفیه‌اش را می‌گیریم؛ حرفی هست؟! آنقدر دوستش داریم که با یک اشاره‌اش نشانی خیابان انقلاب را می‌گیریم و می‌آییم. ساندیس هم می‌خوریم؛ حرفی هست؟! سران غرب، به فکر مردمان خود باشند که اول سال نو از سرما یخ نزنند. ما اینجا رابطه‌مان با رهبرمان گرم گرم است. خاک بر سرت سارکوزی! به ما چه که مردم فرانسه می‌خواهند سر به تن تو نباشد؟! نظام ما با ساندیس و نی و تی‌تاب و هوندا 125 همه حیثیت «همه ابرقدرت‌های دیگر+1+5» را به بازی گرفته. ما تا ساندیس داریم بمب هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ حالا دیدی که ما چرا انرژی هسته‌ای را برای مصارف صلح‌آمیز می‌خواهیم؟! شما هر وقت نی ساندیس نظام ما را حریف شدید، آن زمان حرفی نیست، ما هم می‌رویم سراغ نیزه. راستی! یادم رفت بگویم، برای این دل‌نوشته که تقدیمش می‌کنم به مولایم خامنه‌ای، 2 تا ساندیس گرفتم، یک تی‌تاب، حرفی هست؟!
* حسین قدیانی فرزند شهید اکبر قدیانی

شهیدی که زنده شد

سلام

شب پنج شنبه موقع دعای کمیل لحظه ای که خیلی دلم شکسته بود و داشتم گریه میکردم یه دفعه یادتون افتادم و کلی واسه همه تون دعا کردم
اینم سوغاتی من از مشهد برای شما.
حاج اقا محمد صادقی در سال ۶۱ در یکی از عملیات های دفاع مقدس مجروح و شهید میشوند که ....
توی سفر امسال خدا توفیق داشت که ایشون رو نزدیک ببینم و حرفاشون رو بشنوم .
حتمن شنیدن حرفاشون برا شما هم جالبه.

 

ادامه نوشته

دست نوشته یرتبه ییک کنکور تجربی ساعتی قبل از مرگش ...

شهيد احمدرضا احدي (نفر سمت چپ)- نفر اول كنكور تجربي سال 1364

احمدرضا احدي به تاريخ آبان سال 1345 در اهواز متولد شد . همزمان با آغاز جنگ تحميلي ، به عنوان مهاجر جنگي همراه خانواده به ملاير بازگشت و دررشته ي علوم تجربي در دبيرستان دكتر شريعتي به ادامه ي تحصيل پرداخت ، تاآن كه در سال 63 موفق به كسب ديپلم گرديد. در سال 64 در كنكور سراسري تجربي رتبه اول را كسب كرده و در رشته ي پزشكي در دانشگاه شهيد بهشتي تهران پذيرفته شد و در آن جا به ادامه ي تحصيل پرداخت .


وي نخستين بار در سال 61 به جبهه رفت و در عمليات رمضان شركت كرد و در
 همين عمليات مجروح شد .
احمد رضا احدي سر انجام در شب دوازدهم بهمن ماه سال 65 به شهادت رسيد و
پس از پانزده روز كه پيكر آن شهيد ميهمان آفتاب بود به شهرستان ملايربازگردانيده شد و در آرامگاه عاشوراي ملاير به خاك سپرده شد.

در ادمه مطالبی از این شهید بزرگوار گذاشته ام که تنها چند ساعت قبل از شهادتش ان را نوشته بود.
 

ادامه نوشته