حالا که باید روزی دو ساعت بیخودی تو خیابون های شهر بگردم تازه دارم میفهم که این شهر فقط با تو برام معنی داره ...
از کمربندی که رد میشم یاد اون شب میفتم که از پارک معلم تا میدان ازادگان رفتیم و بعدش اومدیم پیشت ... از میدان ازادگان که رد میشم یاد یاران موعود میفتم ... یاد تولد امام حسن ... از میدان رفعتیه رد میشم یاد خیمه سوزی عصر عاشورا میفتم ... از در سالن تقوا رد میشم یاد دو سال محرم میفتم ... اونقدر اونجا رو دوست دارم که دیروز وقتی به خودم اومدم دیدم تو سالنم ... سالن خالی خالیه بود ... هیچ خبری از اون همه هیاهو ، از اون همه ادم ، از اون همه صدا ، از اون همه بنر و پارچه های عزا نبود ... انگار صدای حاج یزدان تو گوشم میپیچید ... یه دفعه یه خانومه اومد گفت بفرمایید ؟ چرا اینقدر چپ چپ به در و دیوار نگاه میکنی ؟! گفتم هیچی داشتم رد میشدم نمیدونم کی اومدم اینجا ... یاد محرم افتادم ... اومدم بیرون رسیدم به مسجد بروجردی ... افتادم یاد شب های فاطمیه ... یاد محرم های بچگیم ... یاد شهادت امام کاظم ... یاد اینکه همیشه دلم میخواست وقتی مردم مراسمم رو تو این مسجد بگیرن ... اومدم این طرف تر ، رسیدم به حیدریه ... ناخوداگاه افتادم یاد صبح عاشورا و اون همه هیئت و سینه زن که از اونجا رد میشن ....
دیروز خیلی هواییت شده بودم ... دلم برا شهرم تنگ میشه ... دوست ندارم از اینجا برم ... تک تک خیابون های اینجا برام پر از خاطره است ... تک تک مسجدها ... اما این خیابونا ، این مسجدا ، این محله ها ، فقط با تو برام معنی میشند ... بهترین اتفاق عالم اینه که تو ، توی قلب منی ... پس دیگه چه فرقی میکنه اینجا باشم یا جایی دیگه ... هیشکی نمیتونه تو رو از من بگیره .... این مهمه ... توهم کاری کن که هر جا که رفتم همه ی این خاطرات خوب برام تکرار شه ...
دوست دارم ... مواظبم باش ...