تفاوت یک انسان شونزده ساله و یک انسان شونصد ساله !

داشتم فک میکردم بعضی ها تو شانزده سالگی یه چیزایی رو میفهمند که خیلی ها تو شونصد سالگی هم نمیفهمند چی به چیه !

تو این ایام اربعین چه حرف ها که نشنیدم ...

یا صاحب الزمان آجرک الله ...

این تصویر یک شهید نوجوان است :

و این قسمتی از وصیت نامه ی یک شهید شونزده ساله : ( بچه ها ، تنها ارزویش را بخونید ! تنها ارزویش ... )

ای ملت قهرمان، هم اکنون که وصیت مرا می‌شنوید، بدانید که ما به خاطر آب و خاک کشته نشده‌ایم؛ بلکه جان ناقابل خود را در راه اسلام عزیز فدا کرده‌ایم.  

ای خواهری که هم‌اکنون به وصیت من گوش می‌دهی، بدان که تنها آرزویم در تمام دوران  نوجوانی خالی بودن جامعه از بی‌حجابی و یا بی‌عفتی بود. 

یادم نمی‌رود روزی که مأمور گشت در امامزاده بودم، رسیدم به خواهری که با ول دادن چادر خود و نشان دادن محرمات خود خون هر جوان غیرتمندی و هر انسان غیوری را به جوش می‌آورد. بر حسب احساس مسئولیت جلو رفتم و با لحنی که خدا می‌داند خجالت کشیدم، گفتم: خواهر عزیز زیارت مستحب است اما حفظ حجاب واجب و بی‌درنگ دور شدم.

خواهر عزیز حجاب تو سنگر توست؛ پس این سنگر را هرگز و به هیچ وجه رها نساز که کوبنده‌تر از خون شهید است.

قسمتی از وصیت نامه ی شهید محمدرضا فلاح مهرجردی

 شهیدی که حتا نتونستم عکس خودش رو پیدا کنم ... انقدر که گمنام است ...  اما مطمئنم که الگویش شهید قاسم بن الحسن بود ...

و این هم بخشی از دست نوشته های یک شهید شونزده ساله ی دیگر ... شهیدی که گناهان یک روزش را برای خودش نوشته است :

به گزارش خبرگزاری مهر، راوی که یکی از بچه های تفحص پیکر شهداست می گوید: خواندن بخشی از یادداشتهای این شهید 16 ساله برای لحظاتی ما را به فکر فرو برد که کجائیم و چه می کنیم. گناهان یک روز او عبارت بودند از:

• سجده نماز ظهر طولانی نبود.
• زیاد خندیدم.
• هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.

راوی در سطر آخر افزوده بود که: دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر شانزده ساله کوچکترم... !

 
و نمیگذارم تصویر جوان امروزی را ، که هر روز مجبورم خودش را و خوشان را ببینم ! یک جوان امروزی که شونصد سالش شده اما هنوز امام حسین رو نفهمیده و عظمت کارش را ... چیزی که دشمن دانا فهمیده و دوست نادان نه !
 
یاد صحبت های دوستی می افتم که در وبلاگش گفته بود :

چند وقت پیش داشتم سخنرانی آقای (ایهود) باراک اوباما رو گوش میکردم که 2 تا نکته خیلی جالب اما تکراری ذهنم رو به خودش مشغول کرد که در مورد نحوه ء ساقط کردن و از  بین بردن ایران و بخصوص شیعه بود { البته ایشون توی تقریبا 10 سخنرانی قبلیش هم این رو گفته بود}: بد نیست این نکات رو بدونید" البته قبلا از آقای فرانسیس فوکویاما هم شنیده بودم(تشبیه شیعه به پرنده و نحوه کشتن این پرنده ؛ انشالله حتما در مورد ایشون هم مطلب خواهم نوشت). اما آقای ایهود(باراک)اوباما خیلی دقیقتر به این موارد اشاره کرد که متاسفانه خیلی از ماها اصلا بهش توجه نداریم حتی خود من.ایشون گفتن که اگر این 2 تا رو از ایران بگیریم ایران رو شکست خواهیم داد. و تمام سرمایه گذاری هاشون الان روی این موارد معطوف شده که واسه دیدنش کافیه نگاهی به اطرافمون داشته باشیم.

-            پرچم سبز مهدویت:(بحث انتظار )و از نگاه فوکویا " ولایت"که ایران و ایرانی ثابت کرد هرگز ولایت فقیه رو تنها نمیگذاره. پس قدر رهبرمون رو بدونیم و اینقدر دلشون رو خون نکنیم. این همون مسئله ای بود که چند تا ناانسان ، به رهبر نامه جام زهر دادند و توی فتنه هدف اصلی شونم همین بود اما به لطف خدا کور شدند و رهبر پیش ما عزیزتر شد.

-           پرچم سرخ حسین (ع) :"نماد جمهوری اسلامی ایران " و از نگاه آقای فوکویا (شهادت ،شهدا)که دقیقا توی فتنه عاشورای 88 این اتفاق افتاد . ولی مردم ایران با هر دین و مسلک و سیاست و منشی ثابت کردند که هرگز این پرچم رو رها نمی کنند و حماسه 9 دی خلق شد. جالبه عاشورای سال 87 تهران بودم و نزدیک حوالی میدان توپخانه خیابان ارامنه تهران ، هموطنان ارامنه داشتن نذری پخش می کردن. اون هم ارامنه پروتستان که اصلا ضد اسلام ترین فرقه مسیحیت هستند. حالا شما روشنفکرا : نگید چیه همش حسین حسین می کنید؟ نگید دیگه چرا سیاه می پوشید ؟ دشمنای ما فقط این رو میخوان که حسین (ع)  رو از ما بگیرن.دیگه نگید دیانت از سیاست جداست.


آجرک الله یا صاحب الزمان ... خدا صبرتون بده اقا ... شما که سال هاست دارید این همه بی حیایی بشر رو میبینید و دم نمیزنید ! خدا صبرتون بده که هنوزم کسایی رو میبینید که تفکرات شون با لشکر یزید فرقی نداره و تحمل میکنید ... و میبینید کم کاری های بی شمار من و امثال منی که دم از عشق جدتون میزنیم و اینقدر برا دین مون کم میذاریم ... اره ما بیشتر مقصریم ... آجرک الله یا صاحب الزمان ...

خانوم ... وقتی من از بی حرمتی به برادر غریب تون اینقدر اشفته شدم ... اجازه هست یه سوال بپرسم ؟! وقتی با چوب خیزران ... توی اون تشت طلا ... دندون های داداش تون ... ولش کنید غلط کردم ... من اصلا هیچی نمیگم ...

 آخ امان از دل زینب ...

آخرین نگاهش به تو بود ...

وقتی بر روی سینه اش نشست ، همان لحظه ای که شمشیر را کشید ... مسیر نگاهش را دنبال کرد ... به نیزه ای نگاه میکرد که سر بریده عباس روی آن بود ... انگار در دلش میگفت شرمنده ات هستم که تا زنده ام نتوانستم مانع شان شوم تا سرت سلامت بماند ...

شنید که زیر لب چیزی میگوید ... گمان کرد که طاقتش از دیدن عباس بر نیزه ها و اضطرار حرم و سنگینی وزن ان ملعون بر سینه اش تاب شده و زبان به نفرین باز کرده است ... گوشش را کنار لبان خشک و ترک خورده اش که برید ... با صدایی ارام شنید که میگفت :

الهی ! شیعتی و محبی ...

خدایا بعد از من با محبینم چی کار میخوای بکنی ؟!این اخرین کلام مولای ما بود ...

حالا دوست عزیز من ، به نظرت اخرین نگاه امام شهیدت به عباس بود یا به من و تو ؟! برا جد غریب بچه سیدها ، تو چی کار کردی ؟!

چادر روز دهم ...

 برای زمین انداختن یک زن، کشیدن چادرش کفایت می کند، چه رسد به اینکه آن زن، نامش «فاطمه» باشد و همسرش «علی»، شهید عملیات محرم، در رودخانه «دویرج». یعنی لازم به سیلی زدن نیست!

حتما برید به ادامه ی مطلب ...

ادامه نوشته

من و تو ، جوان قرن 21 ، تسکین قلب حضرت سجاد بودیم در صبح روز یازدهم ... باورت میشود ؟!

صبح روز یازدهم زمانی که اسرا را از کنار اجساد تکه تکه ی شهدای کربلا عبور میدادند هر کس خودش را بر روی جنازه ی یکی از محارمش می انداخت و صدای ناله اش به اسمان میرسید ...
حضرت سجاد که به علت بیماری و البته غل و زنجیرهایی که به دست و پاهای مبارکشان بسته شده بود توانایی پایین امدن از ناقه ی بی جهاز خود را نداشتند ....
ایشان همان طور از فراز شتر نظاره گر این صحنه های دلخراش بودند ... تنها جوان بنی هاشم ... تنها مرد مانده از این قبیله ... با تمام غیرت و حمیتش  از سویی حالا شاهد تنهایی مخدرات و پرده نشینان ال الله در میان مردانی بی حیاست و از سوی دیگر تمام مردان و عزیزانش را قطعه قطعه ، بی سر ، بی دست ، بی کفن بر روی خاک میبیند ... بدون انکه برنامه ای برای تشییع و خاک سپاری شان باشد ...
این شرایط انقدر از لحاظ روحی ، فشار سنگینی را بر حضرت وارد میکند که عمه جان شان از ان باخبر شده و برای دلداری و تسلی ایشان می شتابند ...
ایشان فرمودند : ای حجت خدا و تنها یادگار برادرم ارام باش . چرا و این چه حالی است که میخواهی خود را هلاک کنی ؟ میبینم میخواهی زیر بار حوادث جاری زانو به زمین بگذاری و طاقت خود را از دست بدهی ! دل تنگ مباش و خاطر پریشان مدار . به زودی مردمی که فرعون صفتان انان را نمی شناسند و پیش اهل اسمان معروفند و دستشان به خون این شهیدان الوده نشده حاضر شوند و این بدن های پاک و قربانی های بی گناه پراکنده شده را دفن میکنند .
عزیز برادرم گمان نکن که خون های این عزیزان مان بی خون بها میماند و گوهر اشک های ما به رایگان از دست برود ما گروگان میثاق و عهدی هستیم که جد و پدر و عموی تو با خدا استوار کرده اند . این ما هستیم که باید قصاص گذشتگان را بگیریم و خدا به دست ما جبران این جنایت فراموش نشدنی را خواهد کرد .
مطمئن باش در این سرزمین بالای قبور این عزیزان بقعه ها ساخته میشود و پرچم انتقام زوال ناپذیری بالای قبرشان افراشته خواهد شد و هرچند که فرعون صفتان سر راه را بگیرند و ممانعت کنند باز هم پرهیزکاران و دوستان ما گروه گروه در شب و روز تا جهان بر پاست پروانه وار کنار قبورشان بگردند و ذکر و تسبیح خدا کنند و پیشانی تعظیم و تقدیس برای خدا بر این خاک نهند .
اینجا محل تقدیس فرشتگان و نزول رحمت خواهد بود . دانسته باش جوانمردانی از زوایای تاریخ که شیفته ی دین خدا و دوستان محمد و ال علی هستند تا ابدالدهر هر صبح و شامگاه مردان شان مردانه و زنانه شان خواهرانه در مجالس ماتم ما دور هم جمع میشوند و بر مصیبت ما ندبه و ذکر اوصاف ما کنند و ستمکار و ظالمین اولین و اخرین را لعن کنند هر جا ذکر خیری شود اول نام ما را میبرند و از ما ال محمد یاد میکنند .
اری اینجا بنایی اسمان سا در این ویرانه ی بلا بسازند که نه اب و نه اتشی هیچ گزند نرساند . اینجا محل تقدیس فرشتگان و تسبیح مومنان خواهد شد . ارام باش ما هنوز در اول ماموریت الهی هستیم . اماده باش . اماده که راه بسیار دور و دشوار است ...

راستی ، واقعا دو ماه دیگه دنیا تموم میشه ؟!!

یکی از عجیب‌ترین نظریه‌هایی که درباره سال 2012 وجود دارد نظریه‌ای درباره نابودی، تخریب یا تاریکی سه روزه زمین است که به تازگی در قالب ایمیل‌های مختلف که تلاش شده تاثیر‌گذار باشند، به همراه لینکی از وب‌سایت ناسا در میان کاربران اینترنتی منتشر شده‌است.

این نظریه عجیب می‌گوید در سال 2012 خورشید و زمین و مرکز کهکشان راه‌شیری، یا همان ابر قطور کیهانی میانی کهکشان  با یکدیگر همتراز می‌شوند و آسیب‌هایی به زمین وارد خواهد آمد، یا به گفته این ایمیل،‌ زمین برای سه روز در تاریکی مطلق فرو خواهد رفت.

در یکی از این این ایمیل‌ها آمده‌است: "ناسا پیش بینی کرده است که در 23-25 دسامبر 2012 (سوم تا پنجم دی 91) و در زمان تراز کائنات زمین به مدت 3 روز در تاریکی کامل به سر خواهد برد. دانشمندان آمریکایی تغییرات کائنات، خاموشی در کل کره زمین به مدت 3 روز از تاریخ 23 دسامبر 2012 پیش‌بینی کرده‌اند. این پایان جهان نیست، این هم ترازی جهان، جایی که خورشید و زمین برای اولین بار هم تراز می شوند. زمین از وضعیت کنونی که بعد سوم است به بعد صفر تغییر کرده و سپس به بعد چهارم تغییر می‌کند.

در این گذار جهان با تغییر بزرگی روبرو می‌شود و ما یک جهان جدیدی را خواهیم دید. پیش بینی شده است که این 3 روز تاریکی در روزهای 23، 24، 25 دسامبر 2012 (سوم تا پنجم دی ماه 91)خواهد بود، حفظ آرامش، در آغوش کشیدن یکدیگر، مناجات، خواب به مدت 3 روز بهترین راه حل است و آنهایی که بعد از این واقعه زنده می‌مانند با یک جهان نوین روبرو خواهند شد و متاسفانه افرادی که از این موضوع ترس به دل راه دهند خواهند مرد!"

اما این مطلب تا چه حد درست است ؟!

ادامه نوشته

کدام مرد جهان معنای این روضه را میفهمد ؟!

میخوام براتون روضه بخونم ... روضه ای که توی زندگی تون زیاد شنیدین اما این بار یه جور دیگه ... بذارین تا بهتون بگم ...
دخترا خیلی بابایی اند ... نمیدونم ، خیلی حس عجیبیه ... حتا اگه هزار سال مونم باشه ها بزرگ ترین پشتوانه مون باباهامونند ... از صبح که از خونه میره بیرون ، هرچی میشه تو دلامون میریزیم میگیم شب که بابا اومد خونه براش میگم ! حالا خدا نکنه تو این فاصله مثلا یه چایی که داغ بوده رو دست و پامون ریخته  باشه ... با این سن و سال تا میاد خونه اولین چیزی که میگیم همینه ! به خدا این برا خودم پیش اومده ... تا اومد خونه اولین چیزی که گفتم همین بود گفتم بابا صبح نبودی چی شد؟! اب جوش ریخت روم ... بابا سوختم ... بعد انگار همون نگاهش ، همون بوسه اش برام کافی باشه ... بعد به هر دلیلی وقتی بابات نیست دایی هات ، عموهات دقیقا حکم بابا رو پیدا میکنند ...
حالا بذار یه جور دیگه بگم ... همین دختر بابایی ، یه کم بعد یه پشتوانه ی دیگه هم پیدا میکنه ... یه مرد دیگه که میشه شریک عمرش ... همه جا حمایش رو لازم داره ... همین که اون هست احساس میکنه اگه همه ی دنیا علیه اش باشند هیشکی نمیتونه چپ نگاهش کنه ... باهاش احساس ارامش میکنه ... انگار که خوشبخترین فرد عالمه ...
حالا یه چیزی بگم ... اگه هر کس تو دنیا  ، هر کدوم از اون هایی که بالا گفتم ، یه کم سر به سر همون دختر بذارند ، میدونی چی میگه ؟! میگه : بذار
داداشم بیاد ...
به خدا باید برا این روضه بمیریم ... برا دخترایی که امشب بی بابا شدند ... برا دخترهایی که امشب دامناشون سوخت ... برا خانوم هایی که امشب شریک زندگی شون ، همسر اشون ، هم نفساشون رو از دست دادند ... برا زینبی که امروز هم بی حسین شده ، هم بی عباس ...
یه چیزی بگم ؟!
این مصیبت رو واقعا فقط یه خانوم محجبه میدونه ...
خانوم ها خیلی خوب معنی نگاه ها رو میفهمند ، یه وقتایی میشه وقتی یکی نگاه میکنه هی ادم روسری اش رو میاره جلو ... هی با چادرش بیشتر رو میگیره ...
به خدا از دست دادن این همه عزیز برا یه خانوم محجبه راحت تره تا بی معجر شدن ... به خدا خیلی سخته وقتی تمام مردای یه شهر  زل بزنند به صورت یه خانوم و چادرش سوخته باشه و نتونه کاری بکنه ...
حالا معنی این حرف رو میفهمی که حضرت سکنیه به اون شیعه ی باباش گفت : فقط یه خواهش پول بده به این نیزه دارها تا سر شهدا را از جلو ببرند تا مردم توجه شون به این سرهای بریده جلب شه و ما رو نگاه نکنند ... حالا میفهمی چرا دشمن گوش نمیداد و دقیقا سرهای بریده رو از بین زن ها میبرد ... حالا میفهمی چه حسی داره وقتی توی بازار برده فروش ها ادم رو بچرخونند ...
به خدا یه دختر خیلی میترسه وقتی بین چهار تا مرد غریبه سوار یه تاکسی هم میشه ... به خدا خیلی سکنیه میترسید وقتی بین اون همه مرد بی حیا بی یاور شده بودند ... به خدا خیلی ترسید وقتی تو مجلس یزید ، یه بی حیایی پاشد گفت : یزید این دختر اسیر رو به من بده ...
شما تا حالا ندیدین وقتی چهار تا دختر رو میسپارن به یه خانوم ، همه اش نگرانه ... هی دلهره داره ... هی میگه نه حالا اونجا نرو ، اگه بابات بود عیب نداشت ، اخه تو امانتی ... همه اش نگرانه ... تازه تو یه محیط همیشگی و عادی ...
حالا میدونی زینب چی کشید وقتی این همه دختر بهش امانت داده شده بود ... وقتی هم سفراشون سی هزار تا مرد مست بودند که برا پول هر کاری میکردند ... حالا میفهمی چرا زینب شب و روز نداشت و پلک روی هم نمیذاشت ...
حالا میفهمی اضطرار قلب زینب رو ؟!!!

ای جوانم ، اکبرم ...

بر بالین هر کدام که رسیده بود چند کلمه ای با هم حرف زده بودند ، سرشان را بر دامنش نهاده بود و بعد ... اما حالا که بر سر علی امده بود ...
از دور که می امد ، دید ازدحام شده ... دید که شمشیرها بالا و پایین میروند ... دید نیزه ها بالا میرود و پایین می اید ... همین که او را دیدند پراکنده شدند ... حالا بابا روی زانوهایش به سمت علی میرفت ... تسبیح عقیق بابا پاره شده و هر دانه اش سمتی از میدان افتاده است ... 
بابا صورت به صورت علی گذاشت ... انقدر این حال طولانی شد که همه گفتند حسین بر جسم علی جان داد ... عمه به میدان امد ... اخا ... اخا ... اما جوابی نشید ... دست بر شانه هایش گذاشت ... داداش ... دید کاری از دستش نمیاید ... مستاصل شد ... دست هایش را بر سرش نهاد ... رو کرد سمت مدینه ... صدا زد : مادر بیا کمکم کن ...
همان لحظه حسین سر از صورت علی برداشت ...
عمه میگفت : بابا کنار جسم کفن پوش عمو حسن قول داد که دیگر خضاب نکند اما چه خوب خضاب کرد کنار جسم عربا عربای علی ...
بابا در یک لحظه پیر شد ...
صدای پیرمرد کربلا دشت را پر کرد :
یا جعفر ... یا عون ... یا ابراهیم ... یا قاسم ... احملوا اخاکم ...
جوانان بنی هاشم بیایید ، علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم ، علی را بر در خیمه رسانم

گهواره ام که تاب ندارد بدون من ... فکری به حال خاطره های رباب کن ...

گریه های عجیبش بی دلیل نبود ... همه فکر میکردند که علی از هوش رفته اما صدای هل من معین پدر را که شنید هیچ کس توانایی ارام کردنش را نداشت ... حالا دیگر حتا عمو عباس هم نمانده بود که ذره ای امید در دل اهل حرم مانده باشد ... صدای گریه های علی فضای خیمه گاه را پر کرده بود ... در این میان بابا اما معنای اشک های علی را میدانست ... اخرین سربازش اذن میدان میگرفت ... علی را خواست ...
زینب با گام هایی اهسته به سمت خیمه رباب میرفت و می اندیشید ...
رقیه کنار گهواره ی علی نشسته بود و با لطافتی خاص علی کوچک و نازش را نوازش میکرد ... و علی در میان گریه اش برای رقیه میخندید ...
حالا علی با بابای مهربانش عازم میدان جنگ است ... پدر اما این بار سوار بر شتر شده نه اسب ... که اسب وسیله ی نبرد است و بابا با کسی قصد جنگ ندارد ... و لباس رزم را از تن دراورده و عبای جدش ، رسول خدا را به تن کرده ... 
تا به میدان رسیدند پیرمردان لشکر عمر سعد گفتند : حسین عبای جدش را پوشیده ، قرانی را در زیر ان نهاده تا ما را به ان قران قسم دهد ...
و بابا از زیر عبا ، قران جیبی خود را ، علی اصغر خود را ، بیرون اورد ...
صدا زد : مشکل شما با من و مردان خاندان من است ... این طفل شیرخواره است ... ابش دهید میمیرید ، ابش هم ندهید میمیرد ... اصلا اگر نمیخواهید به من اب دهید او را ببرید سیرابش کنید و بیاورید ...
همهمه ای در لشکر افتاد ... ما که با کودک شش ماهه سر جنگ نداریم ... عمر سعد نگاهی به اطرافش کرد ... مشکل گشای لشگرش انجابود ... حرمله را میگویم ... پرسید پدر را بزنم یا پسر را ؟! عمر سعد گفت : همان که نامش علی است ، همان را بزن ...
و دستان بابا از خون علی گرم شد ... تنها کاری که کرد بند قنداقه را باز کرد تا علی راحت دست و پا بزند ...


علی جان ، حالا بگذار تا برایت از بعدش بگویم ... از بابایت که بعد از تو بلاتکلیف شده بود ... از صداهای خنده ی حرمله ... علی جان ، بعد از تو سینه های مادرت پر از شیر شده بود و ولی دیگر تو را نداشت ... بعد از تو گهواره ات تاب نیاورد زیر دست و پاهای اغیار ... همان موقع که به غارت رفت شکسته شد اما مادرت هر شب در خواب دستانش گهواره ی خالی تو را تکان میداد ... علی جان ، دیگر چیزی برایت نمیگویم ... فقط یک حرف ... بعد از تو ،  موهای خواهرت رقیه از غصه ی تو سپید شد ...
غریب کربلا ... حسیـــــــــــــــــــــن

مهمان تو شده ام ... تو که کریمی و کریم زاده ...

قدش کوتاه تر از ان بود که بر اسب سوار شود ... جثه اش ریز تر ازانکه لبلس جنگ بپوشد ... اما مصر به جنگیدن بود ...
امانت ، امانت است ... او هم ، امانتی حسن بود و این یعنی قاسم برای عمو حسین عزیزتر از علی اکبر است ... حق بده به حسین که اذن میدانش ندهد ...
دلش گرفت ... گوشه ای کز کرده بود ... نجمه هم که تاب غصه های او را نداشت ... کنارش نشست ... دستی بر موهایش کشید ... قاسم تکانی خورد ... گفت : عمو اذن میدان نمیدهد ... نجمه لبخندی تلخ زد و گفت : زودتر میگفتی پسرکم ... بازوبندش را باز کرد ... نامه ای را از بازروبند قاسم بیرون در اورد و گفت : بیا این هم اذن میدان ... دیگر چه میخواهی ؟!گوشه ی چادر نجمه را بوسید و تا کنار عموجانش پرواز کرد ...
حالا دست خط بابا حسنش ، حسن ختامی شده بود برای عمو حسین ...
به میدان رفت و دلاورانه جنگید ...
که شمشیری از قفا بر تنش فرود امد و جام عسل حسن مجتبی به زمین ریخت ...



نمیدانم نعل تازه با تن سیزده ساله ات چه کرد ؟! نمیدانم چرا میگویند بر خلاف مادرت حضرت زهرا تو قد کشیدی در زمین کربلا ؟! نمیدانم چه دیدی که مرگ در نظرت از عسل شیرین تر امد ؟! نمیدانم سرت زیر پای اسبان چه شکلی شده بود ؟! نمیدان عمویت چگونه بدنت را به خیمه برد ؟! نمیدانم قاسم ...
اما میدانم که حالا در بهترین مقام جهان ایستاده ای ... میدانم قبل از رسیدن به سن تکلیف ، تکلیفی را ادا کردی که شیوخ از درک ان بی بهره بودند ... میدانم که تو ، حالا ،میتوانی با نگاهی به من زندگیم را زیر و رو کنی ... تو فرزند کریم ال محمد هستی ... بی دلیل نیست که امشب در خانه ی تو امده ام ... نگاهی مرا مهمان کن ای پسر دختر رسول خدا ...
 

کاش من هم ، چون تو ...




به حالت غبطه میخورم ، حر ...
تو تجسم ازادگی و ازادانه زیستنی ...
تو تجسمی از حریتی و تجسمی از توبه ...
و خدا میداند تو هم در چه خوف و رجایی بودی زمانی که به سمت خیمه اباعبدلله می رفتی ...
خوشا به حالت ای حر ...
همیشه به ادب و انسانیت تو غبطه خورده ام ...
و همیشه بر این باور بودم که تو ، هرچند همان ابتدا پایت لرزید اما هرگز انچه را که میدانستی تکذیب نکردی ... تو نمیدانستی که ماجرای حسین چیست و چرا باید راه بر او بسته شود ؟! اما میدانستی که او پسر حضرت زهراست ... میدانستی که حرمت پسر پیغمبر زیاد است و نباید نماز جماعتی جدا برگزار کنی تا حسین در ان زمان و ان مکان است ... تو میدانستی که نباید دل مادرش را برنجانی و زمانی که حرف از مادر تو شد سرت را پایین انداختی و با ادب ، گفتی که مادر تو بانوی و سرور مادر من است ...
داشتم فکر میکردم که تو هرگز نامه ی دعوت نداده بودی ، هرگز با مسلم بیعت نکرده بودی که حالا بیعت شکنی کنی اما ... اما تو حر شدی ، ای حر ...
حر خوشا به حالت ... سلام من بر روح پاک و بر جسم پاکیزه ات ... و بر خاک پاکی که بر آن ارمیده ای ...
ما را هم دعا کن ، نزد ارباب مان ...

ببین ، من صبوری کردم ... حالا منتظرم تا تو جبران کنی ...


سلام کرد و نشست ... خسته ی خسته بود ... حتا توان ایستادن هم نداشت ... از سفری دور برگشته بود ... سفری دور و دراز و پر از زیبایی ... حالا که رسیده بود اما ارام تر شده بود ... میگفت و گریه میکرد ... میگفت که به قولش عمل کرده ... میگفت پیام رسان خوبی بوده است ...
حالا ارام تر شده بود ... شروع کرد از همان ساعت اول تعریف کردن ... گفت و گفت و گفت و هر جا که میخواست شاهد بگیرد میگفت : خودت که بودی ، میدیدی ... حالا دیگر به پایان داستان رسیده بود ... رسیده بود به خرابه ی شام ... از خجالت سرش را پایین انداخته بود ... انگار که نداند باید چه کار کند ... تنها چیزی که به زبانش امد همین بود ... داداش یادت هست آن روز پر بلا ، وقتی جنازه ی دوپسرم را اوردی حتا از خیمه ام بیرون نیامدم ؟! یادت هست که صبوری کردم ؟! حالا بیا و جبران کن ... به رویم نیاور که دختر سه ساله ات همراهم نیست ... و بعد باز دوباره گفت : خودت که شاهد بودی ... اصلا تو خودت دنبالش امدی ... رقیه ات بیتاب دیدار تو شده بود ... من ... من ...  من نتوانستم ...



 


دیگر نتوانست ادامه دهد ... اهسته از جایش بلند شد ... چادر خاکیش را بر سرش کشید تا انجا که میتوانست قامت خمیده اش را راست کرد و به راه افتاد ... صدای دختری بی پناه را شنید ... عمه ؟! کجا میروید ؟! ارام و خسته پاسخ داد : پیش عمویت عباس میروم ، میوه ی دلم و راه علقمه را به پیش گرفت ...

این ، سومین محرم بی تو ...


سلام اقای نجومی عزیز :

زندگینامه آیت الله نجومی

این سومین محرمی است که بی شما بر این شهر میگذرد ...
سومین باری است که بی پناه شدن دسته های سینه زنی را میبینیم ...
بدون شما یک سال باز به خانه تان سر زدیم  ، چه فایده که انجا بی شما فقط اجر و گل بود ...
دلم برای بیسکوییت هایی که از دستان تان میگرفتیم تنگ شده ... برای آن شربت هایی که بعد از سینه زنی به هیئتی ها میدادید ... برای اینکه گوشه عبایتان را بوسه بزنیم و عاجزانه التماس دعا بگوییم ...
برای اینکه از ان کوچه ی تنگ و قدیمی شهر رد شویم و هروله کنیم و بر سر بزنیم و بعد انگار به صاحب عزای اصلی روز عاشورا رسیده باشیم وقتی نگاه مان به نگاه تان افتاد تسلیت بگوییم ...
نور شهر ما ... یادم هست که بزرگترین پناه مان بودید هنگام بی پناهی ها ... یادم هست که ارامشتان ، نگاهتان ، صدایتان سکونی بود بر همه ی بی تابی هایمان ... یادم هست که ملجا دل شکستگی هایمان بودید ... یادم هست ...
حالا مزارتان عاشقانه ترین زیارت گاه ما شده ... حالا ... حالا هنوز بعد از این چند سال عاشقتان هستیم ... هنوز همه جا ، هر کس که بخواهد دعا کند اول برای شما ، نور دیده ی شهر دعا میکند و بعد برای خودش ... هنوز باورمان هست که شما هستی ... 
دعایمان کنید ... دعا کنید که محرمی در پیش است و کربلایی در پشت سر ... دعا کنید که حر شویم و حر بمانیم و حر بمانیم ...
دعایمان کنید که سخت محتاج دعاییم ...

 

میلاد امام هدایت مبارک ....

دشمنان بدانند همان طور که ما حسین حسین میگوییم همان طور که ما دوست دوستان امیرالمومنین و دشمن دشمنان حضرت زهراییم برای امام عزیزمان امام هادی هم جان میدهیم ....

دشمنان بدانند که با تحقیر و توهین هیچ چیزی از شان ما پیروان صادق ال محمد و رهبران اسمانی مان کم نمیشود و فقط خودشان در دید جهانیان خوار و حقیر خواهند شد ...

بدانید که سالها قبل امام خوبمان حضرت سجاد در وصف اجداد پلیدتان فرمود : " خدا را سپاس که دشمنان ما را از میان احمق ها برگزید " و ما نیز هنوز بر این نعمت خدا سپاس گزاریم ...

و سپاس خدای مهربانی را که برای ما امامانی را قرار داد تا بعد از این همه سال هنوز خار چشم شما باشند و خوار چشم شما باشیم و هنوز از ابهت انها پشت دشمنان بلرزد ...

راستی فردا و همیشه یادمان نرود خواندن یادگاری امام هادی را ، جامعه ی کبیره را ...

برای خواندن تعدادی از معجزات امام هادی به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...

ادامه نوشته

رمضان نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستان خوبم سلام

الحمدلله هزاران بار شکر که خدا بهمون این لطف رو کرد که یه بار دیگه ماه زیبا و دوست داشتنی رمضان رو ببینیم فک میکنم شاید این حس دو بار توی سال به ادم دست میده یکی وقتی چند روز به ماه محرم مونده یکی وقتی چند روز به رمضان مونده اینگار تمام سلول های بدنت دارند دعا میکنند که خدایا اجلم رو به تاخیر بنداز تا ماه در پیش روم رو ببینم کاش بتونیم این ماه رو درکش کنیم

راستش حالا که سالگرد وبلاگ هم هست میخواستم یه چیزایی رو اعتراف کنم من امسال مخصوصا از بعد از عید به خاطر شرایط خاصی که بود بیشتر خونه بودم و با کسی زیاد در ارتباط نبودم بودن شماها جایگزین همه ی نبودن هایی بود که خیلی اذیتم میکرد بودن شما ها چادر رو به من هدیه داد یعنی به من این شجاعت رو داد تا باورم رو اشکار کنم که سالها بود از همچین روزی میترسیدم اما شماها این ترس رو از من گرفتید بودن شماها دید منو نسبت به ولایت و دفاع مقدس خیلی عوض کرد دید منو نسبت به دنیا نسبت به ادما ....
خواستم حالا که وبلاگم یه ساله شده بهتون بگم که چقدر دوست تون دارم و چقدر بودنتون برام مهم و با ارزشه .

 این مدت خیلی دلم میخواست کتابایی که خوندم برا شماها خلاصه کنم تا بتونیم همه ارشون استفاده کنیم اما امسال زندگیم به سمت و سویی رفت که این اجازه رو بهم نمیداد به هر حال این ماه مبارک شرایط مناسبی برای جبران گذشته است راستش تصمیم گرفتم توی این ماه وبلاگ هر رو اپدیت شه ان شالله با این کتاب ها :

شنبه : مناظره ی خواهر و برادر وهابی با طلبه ی شیعه نوشته ی رسول ابراهیمی ابشور از انتشارات ضامن اهو
یک شنبه : بانوان نمونه  تلاشی از پژوشکده ی باقر العلوم نوشته ی مجموعه ای از مولفین
دوشنبه : مغز متفکر جهان شیعه از مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ ترجمه ذبیح الله منصوری
سه شنبه : از مدینه تا مدینه ( داستان سفر امام حسین از مدینه تا بازگشت بانوان به مدینه ) مجموعه ای از داستان ها
چهار شنبه : سقیفه نوشته ی علامه سید مرتضی عسگری انتشارات منیر
پنج شنبه : دفاع مقدس
جمعه : ۳۱۳ یار موعود (یک طرح ملی است که به مدت ۷ هفته هر روز جمعه صبح با هدف تربیت یاران امام زمان در سالن های شهر کرمانشاه  با کمک سازمان مهدویت قم برگزار میشود ) و من با اجازه از مسئول این طرح قرار شد مطالب رو که هر هفته گفته میشه توی وبلاگ قرار بدم

که ان شالله مفید واقع بشه .

چند تا پیشنهاد هم براتون داشتم :

۱ ـ نمایشگاه قران که رفته بودم با یه طرح جالب اشنا شدم طرح حفظ کل قران به صورت غیر حضوری و تلفنی در ۴ سال . بیشتر که پرس و جو کردم فهمیدم که :
فقط روزی دو خط از قران رو باید حفظ کرد
هر هفته یک یا دو جلسه ( به دلخواه داوطلب ) از دارالقران توسط استادی که خودش حافظ کل هستش باهاش تماس گرفته میشه و یک ساعت براش کلاس تک نفره میذاره
توی این ۴ سال ممیشه به خاطر درس یا هر مشکل دیگه مرخصی گرفت
متناسب با اینکه هفته ای یک یا دو جلسه باشه ۱۸ تا ۲۷ تومن هزینه اش میشه
و بعد از پایان ۴ سال مدرک لیسانس علوم قرانی و حدیث داده میشه
من خودم ثبت نام کردم . اما همون جا یاد شماها افتادم از مسئولش پرسیدم گفت این طرح فقط تا پایان نمایشگاه قرانه اما تلفنی هم میشه ثبت نام کرد دوستانی که تمایل داشتند تو این طرح شرکت کنند بهم اطلاع بدند تا شماره تلفن دارالقران رو بدم مستقیما با خودشون صحبت کنید اما واقعا فرصت مناسبیه از دستش ندید

۲ ـ ان شالله به یاری خود اقام حضرت ابالفضل هفته ی دوم شهریور عازم کربلا و عتبات عالیات هستیم به عنوان هدیه ی همه ی خوبی های امسالتون میخواستم یه پیشنهاد بدم هر صحبت ـ نامه ـ درد دل ـ نمیدونم هرچی که دوست دارید توی حرم ها بگید به صورت جداگانه توی کامنت ها بنویسید به این شکل که ابتدای کامنت تون بنویسید که برای کدوم یکی از ائمه هست : امیر المومنین ـ امام حسین ـ حضرت عباس ـ امامین جوادین ـ و امام های سامرا و حتا اگه خواستید کنارش بنویسید خصوصی قول میدم حتا خودمم نخونمش بعد همه رو توی صفحات جداگانه پرینت میگیرم و با خودم میبرم به صاحباشون تحویل میدم

۳ ـ میگم حالا که برا سحر بیدار میشیم اگه نیم ساعت زود تر پاشیم میتونیم نماز شبم بخونیم یه کتاب در مورد نماز شب خوندم اونقدر این کار فضیلت داره حیفه که از دستش بدیم حتا تو اون کتاب از معصوم نقل شده بود که قضا کردن نماز شب در روز و یا بعد از اذان صبح تا طلوع افتاب بسیار ثواب دارد این هم راه خوبیه برا نزدیک شدن مون به خدا .

اخرشم اینکه خیلی توی لحظه های عاشقانتون دعام کنید از خدا بخواین تا دوباره ارامش به زندگی من برگرده

یا علی

مادر من به فدای مادرت یا اباعبدلله

بهترین مادر دنیا اینجا بار دیگر به حرمت تو به روز شد دعایم کن مهربان من

باب شهادت باز شد از امروز

زهرا زدن اغاز شد از امروز

سلام به همه ی دوستان خوبی که این مدت احوالم رو گرفتند شرمنده ی همه هستم این مدت اینترنت خونه قطع شده دانشگاهم که نمیرم فقط میتونم با موبایلم نظراتون رو چک کنم دلم میخواست روز شمار فاطمیه رو بذارم اما تا اینترنت مون درست نشه نمیتونم خلاصه اینکه از فردا نامردا دست شون رو روی بانوی دو عالم بلند میکنند انگار ایام  عزای ال الله پایانی نداره ...

پ ن : جا مانده ی عزیز ادرس وبلاگت رو بذار تا بهت سر بزنم .

راهپیمایی‌های ما، همه حکومتی است!

چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه. پلاک اتوبوس ایران 11 نبود. از آن قدیمی‌ها بود، نه از این لیزری‌ها. پلاک اتوبوس «BB-C068028H» بود و پلاک پدرم در جبهه AK-S022-91H»». من با همین اتوبوس رفتم راهی سرزمین نور شدم و بوسه زدم بر خاک کرخه نور. امسال عید باز هم با همین اتوبوس می‌خواهم بروم جنوب. من هنوز هم سوار هوندا 125 پدرم می‌شوم. پدرم روی همین موتور، موتور ضدانقلاب را در همین خیابان‌های تهران پایین آورد. 200 کلاهک هسته‌ای اسرائیل، حریف هوندا 125 پدر من نشده‌اند!. پدر من روی همین موتور به شهادت رسید ولی اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود و خرمشهر «المحمره»؛ زیر لاستیک هوندا 125 پدر من هنوز هم دارد استخوان‌های آمریکا خرد می‌شود. امروز هم فتنه‌گران، از صدای هوندا 125 «بابااکبر» بیشتر از هیبت ماشین‌های ضدشورش نیروی انتظامی می‌ترسند. چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی ضدگلوله نبود. لاستیکش عاج نداشت. تاج و تخت نداشت. شیشه‌هایش دودی نبود. دنده‌اش خوب جا نمی‌رفت. فرمانش هیدرولیک نبود. سقفش یکی- دو تا سوراخ داشت. مثل BMW نبود که سقف متحرک داشته باشد. راننده‌اش کت و شلواری نبود. پیراهن مشکی‌اش وصله داشت. کاپشنش را از «تاناکورا» خریده بود که قبلا «ادواردو آنیلی» آن را پوشیده بود. برلوسکنی کت شلوار می‌پوشد. آنجلا مارکل کت دامن، سارکوزی یک وقت‌هایی لخت می‌گردد و من به کوری چشم France24 اعتراف می‌کنم و افتخار می‌کنم که حکومت به ما ساندیس داد و من چون روزه بودم، «نی» اش را نگه داشتم تا در روضه علی‌اصغر در آن بدمم: "بشنو از نی". من نی‌ام را درون ساندیس فرو نکردم. فرو کردم در چشم رئیس‌جمهور آمریکا و انتقام حرمله را گرفتم. ساندیس من آب سیب بود، دادم به رباب تا طفل 6‌ ماهه‌اش را سیراب کند. به کوری چشم ضدانقلاب رئیس‌جمهور آمریکا با ما نیست. او با ما نیست. با سران فتنه است. با آن بی‌سواد که مردم گفتند "عامل دست موساد". خانم کلینتون! ساندیس‌های جمهوری اسلامی الکل ندارد که 100 دلار آب بخورد. از شیر مادر حلال‌تر است. 150 تومان است که مش رجب 10 تایش را می‌فروشد هزار تومان. سران فتنه، کوکاکولا می‌خورند که گازش، اشک‌آور است و اشک کودکان فلسطینی را درمی‌آورد. نتانیاهو با سران فتنه است، فتحی شقاقی شهید با ما. علی عبدالله صالح با سران فتنه است، سید حسن نصرالله با ماست. چشم اسرائیل کور، حکومت به ما تی‌تاپ هم داد. من روزه‌ام را با همین تی‌تاپ باز کردم. خاک بر سر شما که به جای گوشت «بزغاله گوساله»، گوشت خوک را می‌خورید. دانشمندان می‌گویند گوشت خوک، آدم را خرف می‌کند. بنازم انقلاب اسلامی را که با ساندیس و تی‌تاپ و هوندا 125 و اتوبوس دهن‌کجی کرده به تمام دنیای غرب. آمریکا حریف ساندیس ما نمی‌شود. برادر کوچک من ساندیس خود را که خورد، آن را باد کرد و ترکاند جلوی چشم عکس نتانیاهو و مردک 2 متری عقب رفت. من یک ساندیس جمهوری اسلامی را با کل دنیای آمریکا و اسرائیل عوض نمی‌کنم و من حتی اگر به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور» شرف دارد که به عشق بی.بی.سی سر از لندن درآورم. ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست. آب زمزم است. آب زمزم ما، ساندیس‌های جمهوری اسلامی‌اند نه چشمه‌ای که اختیارش دست سعودی‌های شیعه‌کش است. چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، تلویزیون نداشت. نوار آهنگران گذاشته بود و من در خیابان انقلاب دیدم دختران وطنم وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند دودش رفت در چشم آقازاده معروف. من دختر بن‌لادن را در سفارت عربستان ندیدم، ولی در چهارراه استانبول، دیدم آقازاده‌ای را که فقیر نبود اما کاسه گدایی دراز کرده بود جلوی در سفارت روباه پیر. من ادعا نمی‌کنم رهبرم «سید خراسانی» است، اما در دجال بودن شما شک ندارم. و البته که ظهور نزدیک است. و امروز صبح یکی به من پیامک داد که سران فتنه در رفته‌اند، رفته‌اند شمال. ویلای «احسان‌الله خان»! با ماشین ضدگلوله که ترمزش ABS دارد و همه چراغ قرمز‌ها را رد می‌کند! به میرزاکوچک‌خان زنگ زدم که حواست به وطن‌فروش‌ها باشد. میرزا گفت: «دکتر حشمت، نبض شیخ را گرفته؛ چهارشنبه‌ای، مردم را که دیده تبش بالا رفته آن یکی هم ساندیس بدنش کم شده!» به میرزا گفتم: «این بار مواظب سرت باش. اینها در سر سودای وطن‌فروشی دارند» وطن‌فروش، خواننده‌ای است که حنجره‌اش را پنجره‌ای کرده به سوی غرب. عالیجناب چهچه! «دود عود»‌ات بوی زغال سوخته می‌دهد. برای این ملتِ قوم طالوت، حضرت داوود باید نغمه بخواند. هان ای ابراهیم! تبر بردار! دیکتاتورهای مخملین، از دموکراسی بت ساخته‌اند. علامت کوچک‌تر، بزرگ‌تر سرشان نمی‌شود. معلم کلاس اول من، یاد داده بود که 24 از 13 بزرگ‌تر است و آرای باطله از رای شیخ! معلم دینی من می‌گفت 13عدد نحسی نیست. نحس، کسانی هستند که به اسم خط امام، رای مردم را دزدیدند. نحس کسی است که آشوبگر عاشورا را هوادار خود می‌داند. سال بعد اول ژانویه، دهم محرم است. محرم که بیاید، حتی عید ارمنی‌ها هم عزا می‌شود. آن وقت هواداران آقای نخست‌وزیر، سوت می‌زنند در عاشورا و به افتخار شمر که سر امام را برید، کف مرتب می‌زنند. ای عیسی! بابانوئل سرش را در برف کرده و "مروه شربینی" را نمی‌بیند. امسال مجله تایم، بابانوئل را کرد مرد سال و نوبل را دادند به بابانوئل. حیف که عمر سعد هزار و چهارصد سال زود به دنیا آمد والا «یونیسف» یک تقدیری هم از او کرده بود. اینجا هم،‌ کسانی بودند که عکسش را شش ستونی کار کنند. ستون دین من نماز یزید نیست. آقازاده معاویه مست بود و «انا‌لله و اناالیه راجعون» را نوشت: «انا الله و اناعلیه الراجعون»(!). ستون دین من، آن نمازی است که سیدالشهدا خواند، در ظهر عاشورا و به‌ازای هر کلمه نماز یک تیر خورد. والا ابن‌ملجم هم زیاد نماز می‌خواند، اما قبله‌اش ولایت نبود، قطام بود. در نماز ابی‌عبدالله، خم ابروی یار در یاد آمد و در نماز ابن‌ملجم، رژ لب دختر اغیار! چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش کمربند نبسته بود. جریمه شد 20 هزار تومان. 13 هزار تومانش البته به خاطر سیگار بود. "وینستون" می‌کشید. ریه‌اش آسیب می‌بیند، ولی در عوض محصول آمریکایی را آتش می‌زند. چرا کسی آنهایی را که «بهمن» می‌کشند، جریمه نمی‌کند؟! مگر «22 بهمن» را که محصول امام بود پاره نکردند؟ من کاری با قوه قضائیه ندارم. دلم برای محافظان سران فتنه می‌سوزد که به جای حفاظت از انقلاب مجبورند مراقب جان شیخ بی‌سواد باشند. سربسته بگویم این سخت‌ترین کار دنیاست. شیعه علی بودن و محافظت از عثمان تا که این پیرهن دوباره شر نشود. چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، به راننده‌اش مرخصی داده بودند. به من هم مرخصی دادند. امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد. هان ای دشمن! از این پس قصه همین است. ساندیس نظام‌مان را می‌خوریم. از مرخصی‌اش استفاده می‌کنیم. سوار اتوبوس می‌شویم و در خیابان علیه شما شعار می‌دهیم و در برابرتان تمام قد می‌ایستیم. ما همه‌مان حکومتی هستیم. من مستأجر نیستم. خانه‌ام «بیت ‌رهبری» است. بیت رهبری خانه فقط "سید‌علی" نیست. کاشانه ما هم هست. ناشیانه حرف نزنید. ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار می‌کنیم. تا وقتی حاکم، «علی» است، راهپیمایی‌های ما، همه حکومتی است. چهارشنبه، اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی، راننده‌اش می‌گفت 22 بهمن نوشابه و ساندویچ هم می‌دهند. ما 22 بهمن هم می‌آییم. برای چنین ملتی که جانش بر کف است، جان باید داد. جمهوری اسلامی به مردمش می‌رسد؛ حرفی هست؟! ما با رهبرمان آنقدر «نداریم» که هر وقت اراده کنیم، چفیه‌اش را می‌گیریم؛ حرفی هست؟! آنقدر دوستش داریم که با یک اشاره‌اش نشانی خیابان انقلاب را می‌گیریم و می‌آییم. ساندیس هم می‌خوریم؛ حرفی هست؟! سران غرب، به فکر مردمان خود باشند که اول سال نو از سرما یخ نزنند. ما اینجا رابطه‌مان با رهبرمان گرم گرم است. خاک بر سرت سارکوزی! به ما چه که مردم فرانسه می‌خواهند سر به تن تو نباشد؟! نظام ما با ساندیس و نی و تی‌تاب و هوندا 125 همه حیثیت «همه ابرقدرت‌های دیگر+1+5» را به بازی گرفته. ما تا ساندیس داریم بمب هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ حالا دیدی که ما چرا انرژی هسته‌ای را برای مصارف صلح‌آمیز می‌خواهیم؟! شما هر وقت نی ساندیس نظام ما را حریف شدید، آن زمان حرفی نیست، ما هم می‌رویم سراغ نیزه. راستی! یادم رفت بگویم، برای این دل‌نوشته که تقدیمش می‌کنم به مولایم خامنه‌ای، 2 تا ساندیس گرفتم، یک تی‌تاب، حرفی هست؟!
* حسین قدیانی فرزند شهید اکبر قدیانی

شب عاشورا (1)

بخون و برای غریبی مولامون گریه کن!
دوستان لطفا با حضور قلب بخوانید ... در آن لحظه که اشکهای گرمتان میچکد ما را هم از دعای خیرتان بی بهره نسازید!

  

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

  

حسین جان

مهدی ام مهدی خسته

دلم از بی وفایی ها شکسته

  

حسین جان

مانده ام تنهای تنها

شده کرب و بلایم کوه و صحرا

  

حسین جان

کاش من جای تو بودم

چو یارانت بُدم گِرد وجودت

  

شما گفتی ولی آنها نرفتند

مرا یاران همه ، یک یک برفتند

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

  

حسین جان

سال ها در انتظارم

هنوز حسرت به یاران تو دارم

  

حسین جان

انتقام نگرفته ام من

به جای امّتم شرمنده ام من

  

حسین جان

قطعه قطعه جسم اکبر(ع)

سر افتاده ی علی اصغر(ع)

  

دو کتف خونی و مشک ابالفضل(ع)

کنارعلقمه اشک ابالفضل(ع)

  

صدای ناله ی جانسوز زهرا(س)

فرار کودکان در دشت وصحرا

  

همه منزل به منزل در اسارت

چنان که شد به آل تو جسارت ...

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

  

هر آنچه عمه ام زینب(س) کشیده

بود هر صبح و شام در پیش دیده

  

ز قلبم میزند بیرون شراره

چه کاری سخت تر از انتظاره

  

حسین جان

از شما شرمنده هستم

گناه امّتم بسته دو دستم

  

چه قدر دیگر بگویم من به امّت

دعا باشد کلید قفل غیبت ...

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

  

حسین جان امّتم بر تو بگریند نمیدانند که خود با من چه کردند

  

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

چه کم آنکس که پرسیده زمن حال

  

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

چه میداند کسی دارم چه احوال

  

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

به دست و پای من زنجیر اعمال

  

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

برای عمّه ام زینب میزنم پروبال

  

هزارو یکصدو هفتادو پنج سال

به دل مانده هزار امید و آمال

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

  

توی کرب و بلای این زمونه

آدم قدر ابالفضل(ع) و نمی دونه

  

توی کرب و بلای این زمونه

کسی وقت عمل باقی نمی مونه

  

توی کرب و بلای این زمونه

چه قدر تیر گنه سویم روونه

  

توی کرب و بلای این زمونه

ندارم زینبی حرفم رسونه

  

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته

  

شما با آن مصیبت ها که دیدی

به امید ظهورم پر کشیدی

  

خدا داند چه قدر در انتظاری

ز خون باری چشمم بی قراری

  

حسین جان

کاش بودند عاشقانی

زبانی نه حقیقی یاورانی ...

  

گناهان را به اشک خود بشویند

ظهورم را بخواهند از خداوند

  

خدا اذن فرج میده به دعوت

برای انبیا اینگونه سنت

  

اگر شیعه وفا میکرد به بیعت

نبود تاخیر به روی عصرغیبت

  

حسین جان مهدی ام مهدی خسته دلم از بی وفایی ها شکسته ...



گردآوری : پایگاه اینترنتی تکناز

تقدیم به جوانان حضرت زینب (س)(شب ششم محرم)





قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط ایینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...

حاجیان را گفت: آنجا کعبه عریان می شود(روز چهارم محرم)

حاجیان را گفت: آنجا کعبه عریان می شود
در طواف کعبه آنجا جسمتان جان می شود
حج منم، چشمانتان را وا کنید ای حاجیان
کعبه بی من از شما مردم گریزان می شود
استطاعت هر که دارد می شود ملحق به من
هر که نامرد است پشت کعبه پنهان می شود
گفت: در ذی الحجه امسال شوری دیگر است
گفت: در ماه محرم عید قربان می شود
آمد و در کربلا با آشنایان خیمه زد
گفت با یاران که: فردا ظهر طوفان می شود
گفت با یاران که: فردا خطبه ناخوانده ای
گرم از نهج البلاغه باز عنوان می شود
خطبه خواهد خواند فردا خواهرم بی ذوالفقار
گفت: فردا کاخ ظلم از ریشه ویران می شود
آمد و افتاد چشم حر به چشم روشنش
مشکل حر با نگاهی گرم آسان می شود
حاجی از کاروان وامانده ای گرد حسین
یک شبه می گردد و در کعبه مهمان می شود
آمد و در کربلا حج را نمایش داد و رفت
آن نمایش همچنان بی پرده اکران می شود!
(مرتضی امیری اسفندقه)