کدام مرد جهان معنای این روضه را میفهمد ؟!
میخوام براتون روضه بخونم ... روضه ای که توی زندگی تون زیاد شنیدین اما این بار یه جور دیگه ... بذارین تا بهتون بگم ...
دخترا خیلی بابایی اند ... نمیدونم ، خیلی حس عجیبیه ... حتا اگه هزار سال مونم باشه ها بزرگ ترین پشتوانه مون باباهامونند ... از صبح که از خونه میره بیرون ، هرچی میشه تو دلامون میریزیم میگیم شب که بابا اومد خونه براش میگم ! حالا خدا نکنه تو این فاصله مثلا یه چایی که داغ بوده رو دست و پامون ریخته باشه ... با این سن و سال تا میاد خونه اولین چیزی که میگیم همینه ! به خدا این برا خودم پیش اومده ... تا اومد خونه اولین چیزی که گفتم همین بود گفتم بابا صبح نبودی چی شد؟! اب جوش ریخت روم ... بابا سوختم ... بعد انگار همون نگاهش ، همون بوسه اش برام کافی باشه ... بعد به هر دلیلی وقتی بابات نیست دایی هات ، عموهات دقیقا حکم بابا رو پیدا میکنند ...
حالا بذار یه جور دیگه بگم ... همین دختر بابایی ، یه کم بعد یه پشتوانه ی دیگه هم پیدا میکنه ... یه مرد دیگه که میشه شریک عمرش ... همه جا حمایش رو لازم داره ... همین که اون هست احساس میکنه اگه همه ی دنیا علیه اش باشند هیشکی نمیتونه چپ نگاهش کنه ... باهاش احساس ارامش میکنه ... انگار که خوشبخترین فرد عالمه ...
حالا یه چیزی بگم ... اگه هر کس تو دنیا ، هر کدوم از اون هایی که بالا گفتم ، یه کم سر به سر همون دختر بذارند ، میدونی چی میگه ؟! میگه : بذار داداشم بیاد ...
به خدا باید برا این روضه بمیریم ... برا دخترایی که امشب بی بابا شدند ... برا دخترهایی که امشب دامناشون سوخت ... برا خانوم هایی که امشب شریک زندگی شون ، همسر اشون ، هم نفساشون رو از دست دادند ... برا زینبی که امروز هم بی حسین شده ، هم بی عباس ...
یه چیزی بگم ؟!
این مصیبت رو واقعا فقط یه خانوم محجبه میدونه ...
خانوم ها خیلی خوب معنی نگاه ها رو میفهمند ، یه وقتایی میشه وقتی یکی نگاه میکنه هی ادم روسری اش رو میاره جلو ... هی با چادرش بیشتر رو میگیره ...
به خدا از دست دادن این همه عزیز برا یه خانوم محجبه راحت تره تا بی معجر شدن ... به خدا خیلی سخته وقتی تمام مردای یه شهر زل بزنند به صورت یه خانوم و چادرش سوخته باشه و نتونه کاری بکنه ...
حالا معنی این حرف رو میفهمی که حضرت سکنیه به اون شیعه ی باباش گفت : فقط یه خواهش پول بده به این نیزه دارها تا سر شهدا را از جلو ببرند تا مردم توجه شون به این سرهای بریده جلب شه و ما رو نگاه نکنند ... حالا میفهمی چرا دشمن گوش نمیداد و دقیقا سرهای بریده رو از بین زن ها میبرد ... حالا میفهمی چه حسی داره وقتی توی بازار برده فروش ها ادم رو بچرخونند ...
به خدا یه دختر خیلی میترسه وقتی بین چهار تا مرد غریبه سوار یه تاکسی هم میشه ... به خدا خیلی سکنیه میترسید وقتی بین اون همه مرد بی حیا بی یاور شده بودند ... به خدا خیلی ترسید وقتی تو مجلس یزید ، یه بی حیایی پاشد گفت : یزید این دختر اسیر رو به من بده ...
شما تا حالا ندیدین وقتی چهار تا دختر رو میسپارن به یه خانوم ، همه اش نگرانه ... هی دلهره داره ... هی میگه نه حالا اونجا نرو ، اگه بابات بود عیب نداشت ، اخه تو امانتی ... همه اش نگرانه ... تازه تو یه محیط همیشگی و عادی ...
حالا میدونی زینب چی کشید وقتی این همه دختر بهش امانت داده شده بود ... وقتی هم سفراشون سی هزار تا مرد مست بودند که برا پول هر کاری میکردند ... حالا میفهمی چرا زینب شب و روز نداشت و پلک روی هم نمیذاشت ...
حالا میفهمی اضطرار قلب زینب رو ؟!!!
دخترا خیلی بابایی اند ... نمیدونم ، خیلی حس عجیبیه ... حتا اگه هزار سال مونم باشه ها بزرگ ترین پشتوانه مون باباهامونند ... از صبح که از خونه میره بیرون ، هرچی میشه تو دلامون میریزیم میگیم شب که بابا اومد خونه براش میگم ! حالا خدا نکنه تو این فاصله مثلا یه چایی که داغ بوده رو دست و پامون ریخته باشه ... با این سن و سال تا میاد خونه اولین چیزی که میگیم همینه ! به خدا این برا خودم پیش اومده ... تا اومد خونه اولین چیزی که گفتم همین بود گفتم بابا صبح نبودی چی شد؟! اب جوش ریخت روم ... بابا سوختم ... بعد انگار همون نگاهش ، همون بوسه اش برام کافی باشه ... بعد به هر دلیلی وقتی بابات نیست دایی هات ، عموهات دقیقا حکم بابا رو پیدا میکنند ...
حالا بذار یه جور دیگه بگم ... همین دختر بابایی ، یه کم بعد یه پشتوانه ی دیگه هم پیدا میکنه ... یه مرد دیگه که میشه شریک عمرش ... همه جا حمایش رو لازم داره ... همین که اون هست احساس میکنه اگه همه ی دنیا علیه اش باشند هیشکی نمیتونه چپ نگاهش کنه ... باهاش احساس ارامش میکنه ... انگار که خوشبخترین فرد عالمه ...
حالا یه چیزی بگم ... اگه هر کس تو دنیا ، هر کدوم از اون هایی که بالا گفتم ، یه کم سر به سر همون دختر بذارند ، میدونی چی میگه ؟! میگه : بذار داداشم بیاد ...
به خدا باید برا این روضه بمیریم ... برا دخترایی که امشب بی بابا شدند ... برا دخترهایی که امشب دامناشون سوخت ... برا خانوم هایی که امشب شریک زندگی شون ، همسر اشون ، هم نفساشون رو از دست دادند ... برا زینبی که امروز هم بی حسین شده ، هم بی عباس ...
یه چیزی بگم ؟!
این مصیبت رو واقعا فقط یه خانوم محجبه میدونه ...
خانوم ها خیلی خوب معنی نگاه ها رو میفهمند ، یه وقتایی میشه وقتی یکی نگاه میکنه هی ادم روسری اش رو میاره جلو ... هی با چادرش بیشتر رو میگیره ...
به خدا از دست دادن این همه عزیز برا یه خانوم محجبه راحت تره تا بی معجر شدن ... به خدا خیلی سخته وقتی تمام مردای یه شهر زل بزنند به صورت یه خانوم و چادرش سوخته باشه و نتونه کاری بکنه ...
حالا معنی این حرف رو میفهمی که حضرت سکنیه به اون شیعه ی باباش گفت : فقط یه خواهش پول بده به این نیزه دارها تا سر شهدا را از جلو ببرند تا مردم توجه شون به این سرهای بریده جلب شه و ما رو نگاه نکنند ... حالا میفهمی چرا دشمن گوش نمیداد و دقیقا سرهای بریده رو از بین زن ها میبرد ... حالا میفهمی چه حسی داره وقتی توی بازار برده فروش ها ادم رو بچرخونند ...
به خدا یه دختر خیلی میترسه وقتی بین چهار تا مرد غریبه سوار یه تاکسی هم میشه ... به خدا خیلی سکنیه میترسید وقتی بین اون همه مرد بی حیا بی یاور شده بودند ... به خدا خیلی ترسید وقتی تو مجلس یزید ، یه بی حیایی پاشد گفت : یزید این دختر اسیر رو به من بده ...
شما تا حالا ندیدین وقتی چهار تا دختر رو میسپارن به یه خانوم ، همه اش نگرانه ... هی دلهره داره ... هی میگه نه حالا اونجا نرو ، اگه بابات بود عیب نداشت ، اخه تو امانتی ... همه اش نگرانه ... تازه تو یه محیط همیشگی و عادی ...
حالا میدونی زینب چی کشید وقتی این همه دختر بهش امانت داده شده بود ... وقتی هم سفراشون سی هزار تا مرد مست بودند که برا پول هر کاری میکردند ... حالا میفهمی چرا زینب شب و روز نداشت و پلک روی هم نمیذاشت ...
حالا میفهمی اضطرار قلب زینب رو ؟!!!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 19:16 توسط نازنین
|