در هر حال از مطلب دور نشویم بعد از سلام و احوال پرسی رو به پدر خانم عبدالقلدر کردم و گفتم : حاج اقا یه کم از خودتون بگید چه کار میکنیدو چه نسبتی با حاج اقا ( منظورم پدر علیرضا بود ) دارید ؟

ایشان گفت : من پسر خاله ی حاج عزالدین هستم از ۲۵ سالگی مقیم ریاض عربستان هستم یک شرکت خدماتی دارم و حمدلله وضع مالی هم خوب است همسرم هم دختر دایی بنده هستند الان ۳۰ سال است که مقیم عربستان شده ایم .

من دیدم عبدالقادر خیلی به ما نگاه میکند گفتم : اقای عبدالقادر شما از خودتون برای ما بگید شغل و تحصیلات تون چیه و چه طور شد که با یه خانواده ی ایرانی وصلت کردین ؟

عبدالقادر خنده ای با حالت تمسخر زد و گفت : اولا همسر من در عربستان به دنیا امده و عرب است ثانیا من ایرانی ها را از جهتی دوست دارم و از جهتی دیگردوست ندارم!

اقای صدرایی : از چه جهاتی ؟

عبدالقادر : از جهتی که با امریکا و اسرائیل دشمن هستید بسیار شما را دوست دارم اما از جهت عقایدتان شما را دوست ندارم

مسعود : مگه عقاید ما چه طوره که این حرفو میزنید ؟

رو به مسعود کردم و گفتم : صبر کنید اقا ! ما اول قراره با هم اشنا شویم بعد وارد بحث شویم شما هنوز اشنا نشده شروع کردید ! بعد رو به عبدالقادر کردم و گفتم : می فرمودید !

گفت : من دکترای فقه حنبلی دارم مدتی در دانشگاه ریاض درس خواندم و بعد به مدینه رفتم مدتی هم شاگرد یکی از مفتی های بزرگ عربستان بوده ام و دکترای خود را با تز " الرد علی عقائد الشیعه  " نوشتم ! و الان هم در ریاض تدریس میکنم

پدر علیرضا رو به حاج عبدلله کرد و گفت : حاجی ! خدا وکیلی میدونستی دامادت همچین عقایدی داره ؟ تو که متعصب بودی چرا به یه عالم وهابی دختر دادی ؟

حاج عبدالله : ببخشید این عبدالقادر ما یک کم داغ است و رک گو ، من با پدر ایشان در ریاض همسایه بودم و دوستی داشتیم ان بنده ی خدا از علمای شهر ریاض بود و به شدت از افکار وهابیت ناراحت بود و هر روز نامه ها مینوشت و عقاید انها را رد میکرد بعضی اوقات هم با ما درد دل میکرد و مهر او به دل من افتاده بود و مهر من هم به دل او ، مثل دو تا برادر بودیم که یک روز پیشنهاد ازدواج پسرش را با حنانه داد اول خانواده مخالفت کردند اما بعد قبول کردیم عبدالقادر هم تا پدرش زنده بود مثل الان حرف های عجیب غریب نمیزد بعد از فوت پدرش دیدیم این اقا یک باره چهره عوض کرد و مروج وهابیت شده است و این عقاید انقدر بر او تاثیر گذاشت که میخواست دخترم را طلاق دهد اما بحمدلله متوجه شدم او مثل مولوی های مدینه تند رو نیست به همین خاطر قرار گذاشتیم که به ایران بیاید و باورها و عقاید شیعه را از نزدیک ببیند اگر مولوی های او راست میگفتند ما هم وهابی شویم در غیر این صورت او شیعه شود و او هم به خاطر علاقه اش به حنانه پذیرفت.

گفتم : البته علمای بزرگ ما همه در مشهد و قم حضور دارند و من یک طلبه ی ساده بیشتر نیستم ولی حالا که خواسته شده بحث ساده ای پیرامون مذهبم داشته باشم ان شالله سعیم را میکنم و اگر قانع نشدید پیش علمای بزرگ تر می رویم.

عبدالقادر : ابتدا باید بدانم قرار است با چه کسی بحث کنم با شما یا اقایانی که اینجا نشسته اند ؟

علیرضا : شما فقط با این اقا بحث میکنید بقیه فقط شنونده هستند

عبدالقادر : خواهر من هم فقط شنونده هستند و وارد بحث نمیشود

اقای صدرایی : اقای عبدالقادر ! در تمام مناظرات این طور است که حدود یک دقیقه کسی سوال میپرسد و طرف مقابل ۱۰ دقیقه پاسخ میدهد این شکل مناظره را قبول داری ؟

عبدالقادر : بله البته ما در عربستان از علمای شما دعوت به مناظره کردیم کسی نیامد حالا نمیدانم این اقا که به قول خودشان یک طلبه ی ساده است چه طور به خودش اجازه ی بحث داده است ؟

( جمع کمی ناراحت شدند )

گفتم : اینکه علمای ما بحث نمیکنند دروغ است کافی است شبکه ی سلام و اهل بیت را ببینی تا متوجه شوی که علمای ما با علمای شما چه بحثی میکنند ! و اتفاقا این علمای شما هستند که از پاسخ دادن شانه خالی میکنند و البته فراموش نکن این طلبه ی ساده هم در مهد علم و در حضور علمای صاحب نفس درس خوانده والحمدلله حوزه ی علمیه ی شیعه با توجه به عنایات امام زمان این قدر تولید علم و فکر دارد که شما با هر کدام از طلبه های ایرانی و شیعه های سراسر دنیا بنشینی و صحبت کنی استدلالاتی می اورند که به خاطر انها زحمت کشیده اند و تحقیق ها کرده اند من یک سوال از شما میپرسم چرا در مدینه امر به معروف و نهی از منکرهای شما فقط حرف میزنند و حاضر نیستند جواب بشنوند ؟ چرا در ایران علمای شما فقط در پشت تریبون و مجلات و شب نامه ها عقایدشان علیه شیعه را انتشار میدهند ؟ چرا مثل شما حاضر به بحث نمیشوند ؟ بگذریم بهتر است بحث را شروع کنیم .

اقای صدرایی : صلوات !

همه صلوات دادند اقای صدرایی گفت چون ایشان مهمان هستند ابتدا سوال را بپرسند نظر شما چیست ؟

گفتم : ادب هم همین را حکم میکند که ایشان شروع کنند بفرمایید ...

پایان قسمت دوم

ادامه در هفته ی اینده