مناظره ی خواهر و برادر وهابی با طلبه ی شیعه شب اول / قسمت اول
روزی یکی از دوستان دانشجو با من تماس گرفت و گفت : قرار است یکی از اقوام ما با دامادشان چند روزی جهت زیارت عتبه ی مبارکه ی علی بن موسی الرضا به مشهد مشرف شوند.
گفتم : ان شا الله به سلامتی ! چه کاری از دست حقیر بر میاید ؟
گفت : این بنده ی خدا دامادش گرایش شدیدی به وهابیت دارد پدر خانومش که از اقوام ماست خیلی سعی کرده او را به مذهب نورانی شیعه راهنمایی کند ولی هر دفعه به عنوان های مختلف شانه خالی کرده است !
گفتم : چرا این قوم شما دخترش را به وهابی داده است ؟ گفت : این بندگان خدا از ایرانیان مقیم عربستان هستند و این ازدواج هم در انجا صورت گرفته است حالا هم گفته است : من با شما به ایران می ایم اگر قانع شدم و حقانیت شیعه ی اثنی عشری بر من اشکار شد شیعه میشوم در غیر این صورت بر همین مذهب میمانم و شما باید تجدید عقیده کنید . حالا ما میخواهیم در این چند شبی که در این جا مستقر میشوند مناظراتی با یکدیگر داشته باشید تا ببینیم که ان شا الله می شود او را شیعه کرد یا نه ؟ لذا پدرم تاکید کرد حتما شما هم در این مناظرات باشید و محوریت مباحث و طرح سوالات با شما باشد
گفتم : الان با توجه به اشتغالات علمی زیادی که دارم نمیتوانم در روز این مناظرات رو قبول کنم اگر این جلسات را به شب موکول کنی با زدن یک استخاره جوابت را میدهم
گفت هر چه بگویید قبول اصلا از ۱۲ شب به بعد!
گفتم نه دیگه اینقدر دیر حالا صبر کن تا استخاره بزنم
استخاره گرفتم و ایه ی " جاالحق و زهق الباطل " امد این را به فال نیک گرفتم و گفتم : می ایم .او هم تشکر کرد و قرار شد وقتی امدند هماهنگ کند و زنگ بزند تا در جلسه ی انها حاضر شوم
یک روز صبح زنگ زد و گفت : الان دو روز است که اقوام من امده اند و خستگی راه را هم گرفته اند اعلام کرده اند از امشب حاضر به بحث هستیم فقط یک مطلبی هست .
گفتم چه مطلبی ؟ گفت : خیلی ادم های تندی هستند . گفتم : ادم ها ؟ شما که گفتی فقط دامادشان است ؟ گفت : با خواهرش امده خواهرش هم خیلی ادم متعصبی می باشد متاسفانه در این دو روزی که امده اند روی اقوام ما تا حدودی تاثیر گذاشته اند !
گفتم خیلی خوب حالا من کی باید بیام ؟ گفت : امشب ساعت ۹ قرار جلسه گذاشتم ساعت ۸.۵ میام دنبالت !
گفتم : باشه پس تا شب خداحافظ او هم خداحافظی کرد و رفت .
ساعت هشت شب بود وضو گرفتم و دو رکعت نماز استغاثه به حضرت صاحب الزمان خواندم و توسل کوچکی به حضرت زهرا اول شهیده راه ولایت زدم و از خدا خواستار هدایت برادران دینی خودمان شدم بعد بلند شدم عبا و قبایم را پوشیدم علیرضا طبق معمول که به خوش قولی معروف است ۵ دقیقه قبل از موعد مقرر حاضر شد و زنگ زد .تعارف کردم بالا بیاید نبامد با گفتن یا زهرا یا زهرا مطابق عادت همیشه پایین رفتم با علیرضا احوال پرسی کردم و در ماشین نشستم گفت : چند نفر از اقواممنان هم که شنیده اند مناظره است امده اند و در منزل مستقر شدند که به مناظره برسند و دوربین و وسایل ضبط صدا هم اورده اند !مخالفت کردم و گفتم : این چه کاریست ؟ این کار جنبه ی منفی دارد مناظره ی ما قرار است دوستانه و غیر رسمی باشد این کارها باعث میشود بنده ی خدا خیال کند چه خبر است ؟ همین الان زنگ بزن بگو وسایل را جمع کنند که به صلاح نیست .
حرف مرا گوش کرد و زنگ زد بعد از نیم ساعت به منزلشان رسیدیم .
علیرضا در خانه را باز کرد ماشین را داخل حیاط پارک کرد نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : حاجی ببینم چه کار میکنی ؟!گفتم : هرچه خدا بخواهد همان میشود ان شالله که بتوانم حق مطلب را ادا کنم و به پرسش های این بندگان خدا جواب محکم و در خور توجه بدهم ...
علیرضا هم گفت ان شا الله و پیاده شدم وارد اتاق شدیم سلام کردیم پدر علیرضا یکی از جانبازان شیمیایی است ادمی متعصب به مقدسات اسلامی و فرد خود ساخته ایست یک انقلابی به تمام معنا و با اخلاص.
در هر حال وارد پذیزایی شدیم بالای مجلس یک اقایی به شکل و شمایل اهل سنت نشسته بود و خانومی هم کنارش بود و ان طرف هم یک خانوم دیگر و مرد سن بالایی بود که حدودا ۵۰ سال داشت که از برخوردش فهمیدم همان قوم علیرضا است که دخترش را به ازدواج مرد وهابی در اورده است .
زن ها همه پوشیه داشتند و چند نفر از اقوام علیرضا مثل پدر خانومش که دایی علیرضا هم هست و برادر خانومش و همسایه ی علیرضا نیز حضور داشتند پدر خانوم علیرضا شغل ازاد داشت و برادر خانومش دانشجوی شیمی دانشگاه مشهد بود و همسایه ی انها هم به نام اقای صدرایی دبیر بازنشسته ی زیست شناسی بود میگفت : در دبیرستان زیست شناسی تدریس میکردم ولی بعدا به مطالعات مذهبی روی اورده است .
نکته ی قابل توجه برای من این بود که این اقای داماد که نامش عبدالقادر بود ایرانی را خوب و فصیح بلد بود و به کتاب های ما اهل شیعه و قران تسلط خوبی داشت بعدا معلوم شد که همه ی این ها سطحی و حفظی و از نقل قول اساتیدشان است و تحقیقی نیست و نظر ما همیشه این بوده است که اگر کسی در احوالات و فضایل ائمه ی اثنی عشریه مطالعه داشته باشد و پیرامون مذهب شیعه مطالعاتی داشته باشد ان هم از روی انصاف اگر وهابی باشد شیعه میشود و اگر شیعه باشد حتما در مذهب خود به یقین خواهد رسید و محکم و استوار در مقابل شبهات ایستادگی می کند
در هر حال از مطلب دور نشویم بعد از سلام و احوال پرسی رو به پدر خانوم عبدالقادر کردم و گفتم : ....
گفتم : ان شا الله به سلامتی ! چه کاری از دست حقیر بر میاید ؟
گفت : این بنده ی خدا دامادش گرایش شدیدی به وهابیت دارد پدر خانومش که از اقوام ماست خیلی سعی کرده او را به مذهب نورانی شیعه راهنمایی کند ولی هر دفعه به عنوان های مختلف شانه خالی کرده است !
گفتم : چرا این قوم شما دخترش را به وهابی داده است ؟ گفت : این بندگان خدا از ایرانیان مقیم عربستان هستند و این ازدواج هم در انجا صورت گرفته است حالا هم گفته است : من با شما به ایران می ایم اگر قانع شدم و حقانیت شیعه ی اثنی عشری بر من اشکار شد شیعه میشوم در غیر این صورت بر همین مذهب میمانم و شما باید تجدید عقیده کنید . حالا ما میخواهیم در این چند شبی که در این جا مستقر میشوند مناظراتی با یکدیگر داشته باشید تا ببینیم که ان شا الله می شود او را شیعه کرد یا نه ؟ لذا پدرم تاکید کرد حتما شما هم در این مناظرات باشید و محوریت مباحث و طرح سوالات با شما باشد
گفتم : الان با توجه به اشتغالات علمی زیادی که دارم نمیتوانم در روز این مناظرات رو قبول کنم اگر این جلسات را به شب موکول کنی با زدن یک استخاره جوابت را میدهم
گفت هر چه بگویید قبول اصلا از ۱۲ شب به بعد!
گفتم نه دیگه اینقدر دیر حالا صبر کن تا استخاره بزنم
استخاره گرفتم و ایه ی " جاالحق و زهق الباطل " امد این را به فال نیک گرفتم و گفتم : می ایم .او هم تشکر کرد و قرار شد وقتی امدند هماهنگ کند و زنگ بزند تا در جلسه ی انها حاضر شوم
یک روز صبح زنگ زد و گفت : الان دو روز است که اقوام من امده اند و خستگی راه را هم گرفته اند اعلام کرده اند از امشب حاضر به بحث هستیم فقط یک مطلبی هست .
گفتم چه مطلبی ؟ گفت : خیلی ادم های تندی هستند . گفتم : ادم ها ؟ شما که گفتی فقط دامادشان است ؟ گفت : با خواهرش امده خواهرش هم خیلی ادم متعصبی می باشد متاسفانه در این دو روزی که امده اند روی اقوام ما تا حدودی تاثیر گذاشته اند !
گفتم خیلی خوب حالا من کی باید بیام ؟ گفت : امشب ساعت ۹ قرار جلسه گذاشتم ساعت ۸.۵ میام دنبالت !
گفتم : باشه پس تا شب خداحافظ او هم خداحافظی کرد و رفت .
ساعت هشت شب بود وضو گرفتم و دو رکعت نماز استغاثه به حضرت صاحب الزمان خواندم و توسل کوچکی به حضرت زهرا اول شهیده راه ولایت زدم و از خدا خواستار هدایت برادران دینی خودمان شدم بعد بلند شدم عبا و قبایم را پوشیدم علیرضا طبق معمول که به خوش قولی معروف است ۵ دقیقه قبل از موعد مقرر حاضر شد و زنگ زد .تعارف کردم بالا بیاید نبامد با گفتن یا زهرا یا زهرا مطابق عادت همیشه پایین رفتم با علیرضا احوال پرسی کردم و در ماشین نشستم گفت : چند نفر از اقواممنان هم که شنیده اند مناظره است امده اند و در منزل مستقر شدند که به مناظره برسند و دوربین و وسایل ضبط صدا هم اورده اند !مخالفت کردم و گفتم : این چه کاریست ؟ این کار جنبه ی منفی دارد مناظره ی ما قرار است دوستانه و غیر رسمی باشد این کارها باعث میشود بنده ی خدا خیال کند چه خبر است ؟ همین الان زنگ بزن بگو وسایل را جمع کنند که به صلاح نیست .
حرف مرا گوش کرد و زنگ زد بعد از نیم ساعت به منزلشان رسیدیم .
علیرضا در خانه را باز کرد ماشین را داخل حیاط پارک کرد نگاهی پر معنا به من کرد و گفت : حاجی ببینم چه کار میکنی ؟!گفتم : هرچه خدا بخواهد همان میشود ان شالله که بتوانم حق مطلب را ادا کنم و به پرسش های این بندگان خدا جواب محکم و در خور توجه بدهم ...
علیرضا هم گفت ان شا الله و پیاده شدم وارد اتاق شدیم سلام کردیم پدر علیرضا یکی از جانبازان شیمیایی است ادمی متعصب به مقدسات اسلامی و فرد خود ساخته ایست یک انقلابی به تمام معنا و با اخلاص.
در هر حال وارد پذیزایی شدیم بالای مجلس یک اقایی به شکل و شمایل اهل سنت نشسته بود و خانومی هم کنارش بود و ان طرف هم یک خانوم دیگر و مرد سن بالایی بود که حدودا ۵۰ سال داشت که از برخوردش فهمیدم همان قوم علیرضا است که دخترش را به ازدواج مرد وهابی در اورده است .
زن ها همه پوشیه داشتند و چند نفر از اقوام علیرضا مثل پدر خانومش که دایی علیرضا هم هست و برادر خانومش و همسایه ی علیرضا نیز حضور داشتند پدر خانوم علیرضا شغل ازاد داشت و برادر خانومش دانشجوی شیمی دانشگاه مشهد بود و همسایه ی انها هم به نام اقای صدرایی دبیر بازنشسته ی زیست شناسی بود میگفت : در دبیرستان زیست شناسی تدریس میکردم ولی بعدا به مطالعات مذهبی روی اورده است .
نکته ی قابل توجه برای من این بود که این اقای داماد که نامش عبدالقادر بود ایرانی را خوب و فصیح بلد بود و به کتاب های ما اهل شیعه و قران تسلط خوبی داشت بعدا معلوم شد که همه ی این ها سطحی و حفظی و از نقل قول اساتیدشان است و تحقیقی نیست و نظر ما همیشه این بوده است که اگر کسی در احوالات و فضایل ائمه ی اثنی عشریه مطالعه داشته باشد و پیرامون مذهب شیعه مطالعاتی داشته باشد ان هم از روی انصاف اگر وهابی باشد شیعه میشود و اگر شیعه باشد حتما در مذهب خود به یقین خواهد رسید و محکم و استوار در مقابل شبهات ایستادگی می کند
در هر حال از مطلب دور نشویم بعد از سلام و احوال پرسی رو به پدر خانوم عبدالقادر کردم و گفتم : ....
ادامه داستان در هفته ی اینده
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ ساعت 14:10 توسط نازنین
|